تبليغاتX
هذیان های یک بیمار تب دار!

قالب پرشین بلاگ


هذیان های یک بیمار تب دار!
شب که میشه ، درست از همون لحظه ای که تاریکی مبهمی همه جا رو فرو میگیره!

از همون لحظه شروع میکنیم به بافتن ! رویا رو میگم !! رویاهامونو میبافیمو میبافیم !! تا بی نهایت !

یکی یه کلبه ی چوبی میخواد درست وسط جنگل ! یه کلبه خوشگل با یه شومینه  که هر روز واسه جمع کردن هیزم  تو کل جنگل راه بره و برگ های درخت ها زیر پاهاش خش و خش کنه !!

اون یکی یه خونه ی کاهگلی میخواد وسط یه روستای کوچیک و دور افتاده و خوشگل ! که هر روز صبح با صدای خروس از خواب پاشه ! شیرو ماست و پنیر و تخم مرغ محلی بخوره و بی خبر از همه ی هیاهوی شهری باشه ! هفته ای یک بار هم بره شهر واسه مایتحتاج یه هفته اش خرید کنه !

یکی عاشق دریاست ! یه خونه میخواد که پنجره اش رو به دریا باز شه ! که شب ها با صدای امواج دریا به خواب بره ! که صبح ها پای برهنه  لب ساحل قدم بزنه از خنکای شن های ساحل و از دیدن رد پای خودش کیفور شه!

اون یکی یه باغ گل میخواد و یه آلاچیق خوشگل ! یه باغ که تک تک گل هاشو خودش  کاشته باشه و هر روز بعد از هرس کردن گل هاش بشینه توی آلاچیق و چای بخوره و با لذت به گل هاش چشم بدوزه !

و...

رویاهایمان زیادند و بی انتها !  توی رویاهایمان گل هست ! سکوت هست ! آرامش هست ! و...

اما !

اما !

اما همینکه صبح میشه و نور خورشید همه جا رو روشن میکنه ! رویاها هم بخار میشن و میرن هوا !

همهمه و شلوغی همه جا رو میگیره ! باز صبح شده و باید از صبح چونه بزنی و سگ دو ! سر کرایه تاکسی ! سر پول پنیر که روش نوشته 19000ریال ! و بقال محله 24000  میفروشه ! با رییست چونه بزنی که حقوقت رو افزایش بده ! بری بانک چونه بزنی که بهت وام بدن ! و با صاحب خونه چونه بزنی که امسال اجاره رو زیاد نکنه یا آلاخون والاخونت نکنه !

توی دنیای روزانه از آرامش خبری نیست ! سکوت معنی ندارد ! گل ؟ شاخ گل 4000 تومانی باشد برای مواقع خاص ! فرصت اینگونه ولخرجیها نیست ! کسی فرصت گل کاشتن و به گلها رسیدن ندارد ! خانه ای که مال خودت باشد آرزو میشود ! کجایش دیگر مهم نیست !  

فقط باید دوید و دوید تا به شب رسید ! که باز هم بشینیم و رویا ببافیم و با این رویا به خواب برویم !  به امید روزی که شاید بیاید و شاید نیاید ...!

 پ.ن : دقت که میکنم میبینم ، پیشتر ها همه ی احساستم توی جمله به (!) ختم میشد جدیدا ... هم اضافه شده !! کلا احساستمان دارد مسیری رو به خط میخی طی میکند

پ.ن ۲: هفته ی دیگر امتحانمان را میدهیم و ازین همه احساسات ناخوشایند راحت میشویم ! پس تا انموقع تحمل کنید

[ شنبه 1391/02/16 ] [ 17:23 ] [ مهشید تبدار! ]
این روزها عجیب دلمان:

 یک شاخه گل رز میخواهد !

 یک قدم زدن دونفره و پر از سکوت میخواهد !

یک سینما با یک فیلم کمدی میخواهد !

یک لیوان آّب  انار و دو نی میخواهد !

یک چای داغ و لب سوز در کنار رود میخواد!

چیزی نیست ، چیزی نیست !

فقط کمی سردیمان کرده است !

یک چای نبات بخوریم دل دردمان خوب میشود !

و همه ی هوس هایمان میپرد !

[ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 16:9 ] [ مهشید تبدار! ]
 یک چیزی اون ته و تو های دلمان یواش ، یواش غنج میرود انگار که میخواهد جلو جلو خبر های خوبی را به ما برساند !

یک حس عجیبی میل به جوشیدن دارد ، و هرچقدر هم که نادیده می انگارمش از رو نمیرود ، گویی مامور است  و معذور باید بیاید و طوفان شیرینی به پا کند و برود!

روزگار آرامیست ، روزگار دلچسبی است ! آنقدر که اتفاق های ساده را هم دلچسب میکند !

سکوت میکنیم ،چای مینوشیم ، سر به سر هم میگذاریم و میخندیم ! همین !!

تا کجایش را نمیدانم ! اما تا همین جا را دوست دارم !تا همین شیطنت ها ، همین نگاه ها ، همین بودن ها ... !

چند سال پیش را خوب یادم هست ؛ تاریخش تاریخ همین امروز بود ! دلیلش حافظه ی قوی من نیست ! دلیلش تولد خواهری مان بود ! روز تولد او بود که ...

چند سال گذشت ! از آن روز ، از آن تاریخ ، از آن اتفاق ! هیچکدام از آدم های آن روز حتی فکرش را هم نمیکردیم که چند سال بعدمان این باشد !!

از آن تاریخ به بعد یاد گرفتم که لحظه را دوست داشته باشم فارغ از تمامی بعد ها !!

از آن تاریخ به بعد گویی همه مان را روی دور تند گذاشته اند و میچرخانند طوری که سر گیجه تهوع آوری گرفتیم از هجوم  خاطرات ناپایدار ...!

آدم ها و خاطرات  می آیند و میروند و تو میمانی و خودت ...

 اما حس عجیبی است اینکه ببینی همه ی راه های دنیا به یک سو میروند ،اینکه هر چقدر هم که لج میکنیم و هر کدام به سویی میرویم باز گویی سر یک تاریخ معین سر جای خود بر میگردیم !

هیچکدام فرقی نکرده ایم ، تنها به تعداد رقم های سن هایمان افزوده شده و جلوی اسم هایمان  به زور مهندس و کارشناس و متخصص و معلم  و ... چسبانده اند !

 به دست زمان ،باز  هم همدیگر را میبینیم ! جدی هستیم ! لبخند کوچکی میزنیم و گه گاهی  سلامی  کوتاه و ... همین و تمام !

به روی خودمان نمی آوریم که روزگاری فارغ از تمامی دنیا ! همه ی دنیا را به لبخندی و نگاهی می فروختیم ! خودمان را به فراموشی اجباری سپرده ایم !! اما ته دلمان یک چیزی گر میگیرد ! به حکم عقل و سن و زمان و مکان و تغییر و تردید صورتمان را با لبخندی محو و حالتی خونسرد تزیین میکنیم ! روزگار لااقل این یک کار را خوب بهمان یاد داد ! حتی گاهی به خودمان میگوییم این یک حس گذراست از یادآوری خاطرات  ! اما مرموزانه هنووز به شدت در مورد هم کنجکاویم ! با شنیدن هر خبری سراپا گوش میشویم و از احوال هم اینگونه خبر میگیریم ! از زبان دیگران!!

گاهی حسودیمان میشود به همان دیگران !

 از آن روزگار تنها یک عکس دست جمعی برایمان مانده ! هنوز آن عکس را دارم ! همان که همه مان بودیم ! همان که من خندیدم و زل زدم به قاب دوربین و یکی دست به سینه ایستاد آن یکی دستش را حلقه کرد دور کمر بغل دستیش !!و یکی نشست و دیگری ایستاد ! همان عکسی که همه مان را در لحظه منجمد کرد !

آن عکس را که میبینم ، با خودم میگویم :

اگر با دیگرانش بود میلی / سبوی من چرا بشکست لیلی؟

پس باز هم منتظر میمانم تا زمان بچرخد و بچرخد و باز ما را در لحظه منجمد کند! و تا آن روز به همین اتفاق های دلچسب ساده دل میبندم !

 

---------------------

پ.ن 1: این پست رو یک هفته قبل نوشته بودم ، اما فرصت آپ کردن نداشتم ! پس با تاخیر تولد خواهری مان را تبریک میگوییم !

پ.ن2:همین دیگه ! همین !! سال جدید را عجیب دوست میداریم! بهارش که خوب شروع شده ببینیم آخرش چی میشه ! هر چند که من میگم سالی که نکوست از بهارش پیداست اما بغل دستیم میگه جوجه رو آخر پاییز میشمارند ! اما بازم دوستش میدارم !

پ.ن 3: تو سال جدید واستون کلی سوپرایز دارم نمیگم تا به وقتش !

 

[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 17:42 ] [ مهشید تبدار! ]
....

و باز هم بهار رسید ! و  شروع سال نو !!

و طبق رسم هر ساله ، من سفرم و اینترنت و سیستم دزدی

پس خیلی کوتاه مختصر و مفید !!

سال نو رو بهتون تبریک میگم ! و آرزوی بهترین ها رو واستون دارم !! امید که سال نو شروعی نو باشه واسه ی تک تک تون !!

 راستی  این سال نویی اون اخلاقتونم یه تغییراتی بدید راه دوری نمیره به خدا !! مثلا همین الان که با اخم نشستی داری دزدکی این مطلب دزدی رو میخونی !! بخند بابا !! آهان حالا خوب شد !!

برم برم که صاحبش اومد !!

پ.ن : خدایی آدم که بزرگ میشه بیشتر  پول لازم و عیدی لازم میشه ! پس چرا  بزرگ که میشیم دیگه ازون عیدیا خبری نیست

پ.ن۲: برگشتم واستون کلی خبر خوب دارم !! به من که خوش میگذره به شما هم خوش بگذره !!

پ.ن ۳: امسال عید جای خیلی ها کنارمون خالی بود امید که سال دیگه در کنارشون باشیم !!

بعدا نوشت : راستی همانطور که میخواستیم هفت سینمان کاملا خاص شد ! برگشتم حتما عکسشو واستون میذارم !

[ جمعه 1391/01/04 ] [ 12:44 ] [ مهشید تبدار! ]
*.یادتونه توی چند پست قبل گفتم نزدیکای خونمون یه امازاده سبز شده ؟ که معلوم نیست دقیقا از کجا شبونه آوردنش ؟امروز رد شدم میبینم کلی زمینای اطرافو خالی کردن و یه پروژه جدید شروع کردن و دارن مجتمع فرهنگی دینی میسازن جالبه که هنوز اسم هم نداره ! فقط نوشتن مجتمع فرهنگی دینی امامزاده!

*.یکی نیست بگه کسی که عادت داره شارژرشو اینور و اونور جا بذاره خیلی بیخود میکنه میره یه موبایل میگیره که هیچکدوم از اطرافیانش  شارژر مشابه نداشته باشن !

*.من اعصاب درس دادن ندارم ، بعد ملت یه بند گیر میدن بیاییم بهمون درس بده ! بنده های خدا نمیدونن من موقع درس دادن چقدر خشانت میشم ! فکر میکنن من همیشه نیشم بازه ! و فوج و فوج مهربونی ازم میریزه !

*.دختری خاله امان هم رفت ! هنوز نرفته دلتنگ خودش و پسرک شیرین زبونشیم ، اما چه میشه کرد هر سفری یه پایانی داره !

*.دو روزه به طور عجیبی متوجه شدم که چقدر رنگ بنفش توی زندگی من وجود داره  و جالبه که من متوجه این همه تاثیر و حضور این رنگ نبودم ، عجیبه واقعا یعنی کی سلیقه مان تغییر کرده که خودمان نفهمیدیم؟ (اسمایلی سر خاروندن و شونه بالا انداختن )!

*.به شدت درگیر یافتن یک مدل هفت سین خاص هستیم ، مدل هایی که دیدیم همه شون یه جورایی تکراری شده بودن ! حالا با یه کم بالا و پایین !! دلمان یک هفت سین خاص میخواهد امسال !! از بس که امسال سال خاصیست !!اگر مدل خاصی یافته اید ما را هم از نظراتتون بی بهره نگذارید !

*.امروز تازه فهمیدم چه جماعتی این وبلاگ منو میخوندن و من بی خبر بودم !!

*.من رو از روی پست های وبلاگم ارزیابی نکنید ،لطفا! چون  هرکسی ممکنه که توی نوشته هاش گاهی چیزهایی رو بنویسه که اون لحظه خاص واقعا باعث  آزارش میشده و نوشتن آرومش میکرده !

*.سفری داشتیم تاریخی ، با عرض پوزش جاتون اصلا  خالی نبود حتی شما دوست عزیز!چون اگه بودید ما مجبور بودیم متانت باشیم و سنگین و رنگین! اونوقت نمیتونستیم آتیش بسوزونیمو شیطنت کنیم !! (هر چند در ابتدای سفر به دلیل موضوعی کمی تا قسمتی خوش نگذشت اما خدا رو شکر که به خیر گذشت و بعدش ترکوندیم )

*.اعتماد به نفس بعضی ها آدمو خفه میکنه ، اونقدری که دلت میخواد کله شو بچسبونی به سقف ! من باب مزاح عرض کردم وگرنه ما را چه به این صحبتا ...

*.همچنان در جستجوییم ، بلکه بیابیم !! نمیگوییم تا به وقتش !! فقط همینقدر بدانید و آگاه باشید که جوینده یابنده بود !!

*.گاهی باید با بعضی مسایل روبرو شد !! یه تنه و تک و تنها !! تازه اونوقت میفهمی چقدر آبکی بودند و یا اینکه بیخود فکر میکردی که ممکنه دست و دلت بلرزه و خطا کنی !! میفهمی که زمانه و روزگار چقدر تو رو سخت کرده بود و نمیدونستی !!

*.هروقت وسط یه ماجرایی مستاصل شدی فقط کمی به خودت زمان بده و یه کم از اصل ماجرا دور شو !! اونوقت از دور بهتر میتونی ببینی و تصمیم بگیری !! دیدم که میگم !!

*.همین دیگه !! همینا !! ریز ریز زندگیمان را گرفته اند !! و روزهایمان را پر میکنند !! تا اندک اندک برسد بهار !!

ویژه نوشت :این روزها روزگارلبخندش را نثارمان میکند !! تشکر ویژه مینماییم !! که بعدا نگه نگفتی !!

پاسخ نوشت(مخاطب کاملا خاص) :

پیشانی ار زداغ گناهی سیه شود

بهتر زداغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

 موخره : من خوبم ، شما هم خوب باشید !! دنیا دو روزه !! پس لبخند فراموش نشه !!

پ.ن: این هم نتیجه دو هفته ننوشتن ! اینجور میشه که اینهمه تند تند و یه نفس همه وقایع رو مختصر و مفید میگیم ! بلکه تو دلمون چیزی نمونه !

 بعدا نوشت :(دعوام نکنید خب چیکار کنم ! یکی یکی یادم میاد !! همینجور اضافه اش میکنم )! عزیز من ، دوست داشتن یه نفر به معنی خفه کردنش نیست ! یه خورده برو اونورتر بذار نفس بکشه بنده ی خدا ! یه هوایی به کله اش بخوره !! این چه وضعیه آخه !! والا به خدا !!

 

 

 

[ یکشنبه 1390/12/14 ] [ 23:27 ] [ مهشید تبدار! ]

قاعدتا باید باشم ، پشیمان را میگویم !! وقتی  خاطرات  گذشته را شخم میزنم ، باید یک جاهایی را پشیمان باشم  اما کله شقانه باید بگویم که نیستم !!

اگر یک روزی  مرا به گذشته ها باز گردانند ! با تمام علمی که از اتفاقات آینده دارم باز هم همین راه را میروم ، ممکن است که یک جاهایی را به شدت و حدت گذشته عمل نکنم ، یک راه هایی را سریع تر ترک کنم  ، و یک جاهایی را بیشتر بمانم  اما باز هم همین راه را میروم با همین خوشی ها و ناخوشی هایش !! با همین ضربه ها !! با همین موفقیت ها !!

جلوی هیچکدام از اتفاقات ناخوشایند را نمیگرفتم  چون هر کدام از آن اتفاقات مرا جور دیگری ساختند و سمت نگاهم را تغییر دادند ! هرکدامشان یک تجربه اند ، تجربه ای به قیمت قسمتی از عمر و از زندگی ام !!

دوست دارم پشیمان باشم  ازاین که پدر چقدر دوست داشت که من یک خانم دکتر باشم (البته منظورم پزشک هست ) و من سرسختانه گفتم :نه !! و چقدر خوشحالم که خواهرم خودش این مسیر را انتخاب کرد . اما این راه من نبود !!

دوست دارم پشیمان باشم از آن روزی که کار دلخواهم را انتخاب کردم و شروع کردم .کلی حرف های مایوس کننده شنیدم و لجباز تر شدم و وقتی از پسش براومدم میدانستم که زمان ، زمانه تغییره !باز همه  آمدند و گفتند نه همین را ادامه بده !! اما باید تغییر میدادم حتی اگر با مدت زمان زیادی بیکاری همراه میشد !

دوست دارم پشیمان باشم از آن روزی که پس از سال ها پا فشاری ، پدر اجازه ی رفتنم از این دیار را داد !! اما من ماندم !! چون فکر میکردم الان وقت رفتن نیست و اگر در این موقعیت می رفتم ، رفتنم بیشتر به فرار کردن میمانست !! فرار کردن از خودم !

دوست دارم پشیمان باشم از آن روزی که باید چشمم را میبستم و به روی خودم نمیاوردم تا به قول بقیه طعم واقعی خوشبختی رو بچشم !!  اما چشمم رو وا کردم و زیر بار این خوشبختی نرفتم !! و خودم را نفریفتم !

دوست دارم پشیمان باشم از آن روزی که شانس در خانه ام را زد ، و ازین بهتر نمیشد ! توی خواب هم چنین شانسی به هر کسی رو نمیکند ! اما من در خانه را روی این شانس بستم چون این شانس ، شانس من نبود !!!

دوست دارم پشیمان باشم از آن روزی که ، قول چاپ کتابم را گرفتم ! بدون سانسور ! با هزینه ی کامل چاپ !! فقط باید یک بخش کوچک به آن اضافه میشد که به کل کتاب هیچ ضربه ای نمیزد !! فقط و فقط اندکی تملق بود و به به و چه چه  از یک بزرگوار !! اما با کله شقی تمام گفتم من به اعتقادم توهین نمیکنم !!

دوست دارم پشیمان باشم از آن روزی که یک کار درست و حسابی با حقوق و مزایای عالی با کلی پارتی بازی برایم جور شد اما من نرفتم ! به دو دلیل ! تنفر از چادر اجباری و تنفر از پارتی بازی !!

باید پشیمان باشم !! قاعدتا و اصولا باید پشیمان باشم !! اما نیستم !! گذشته ام را که نگاه میکنم ! میبینم بر خلاف ظاهر ِ به ظاهر، آرامم یک یکدندگی و لجبازی ذاتی قوی توی وجودم هست که مرا به نوعی کله شق و سنت شکن میکند !!

 و با یک حساب دو دو تا چهارتا ! میشود راحت به عمق این حماقت پی برد !!

تعارف و رودروایستی که ندارم ! حماقت است دیگر ! این که میتوانستم با چند کلمه تملق و فدایت شوم برای خودم یک پا نویسنده باشم ! اما لج کردم و شدم یک وبلاگ نویس زپرتی که دیگر دست و دلش به نوشتن هیچ چیزی نمیرود و حتی خودش هم حوصله خواندن خزعبلاتش را ندارد !

میتوانستم برای همیشه از ایران بروم و درسم را ادامه بدم و کلی از کارهایی که آرزویشان را داشتم را تجربه کنم ! اما ماندم و نشستم به انتظار نتیجه کنکوری که معلوم نیست اصلا قبول شوم یا نه و یا سر از کدام شهر در بیاورم . و فضایی که روز به روز تنگ تر و خفقان آور تر میشود و هر روز باید ترسید ! یک روز از بالا رفتن دلار و فردا از پایین آمدن طلا !

میتوانستم  چشمم را به روی همه چیز ببندم و فقط و فقط به موقعیت اجتماعی  ، عزت و احترام و پول و ثروت فکر کنم  اما به شخصیتم فکر کردم و پشت پا به همه چیز زدم!!

میتوانستم ، میتوانستم ، میتوانستم ....

میتوانستم خیلی کارها کنم و نکردم !! شاید وضعیت فعلیم آنقدرها باب طبعم نباشد ، شاید این چیزی که هستم دقیقا آن چیزی نبود که فکرش را میکردم !! اما میدانی ؟هیچ چیزی به شیرینی این نیست که میدانی خودت هستی !! خودم بودن را نفروختم !! با هرکدام از آن کارها دیگر من ، من نبودم !! مجبور بودم در قالب و شخصیتی بروم که با من متفاوت بود !! من بودنم را نفروختم و میدانم که یک روز این "من" تفاوت واقعی را نشان خواهد و سربلندم میکند .

و من صبر میکنم ! با اعتماد و اعتقاد کامل !! تا زمان لازم !! هر چقدر هم که امروز از هر طرف بشنوم که آدم خوش شانسی هستم اما همیشه پشت پا به شانس هایم میزنم !!

پس به امید آن روز همچنان یک وبلاگ نویس زپرتی باقی می مانیم !!

پ.ن : چند روزی نیستم ، کوله بارم رو بستم که برم سفر !!!

پ.ن2 : ما که فعلا خوشیم ! امیدواریم شما هم خوش باشید

[ دوشنبه 1390/12/01 ] [ 17:10 ] [ مهشید تبدار! ]

هر آدمی توی زندگیش یه دردی داره مربوط به گذشته هاش !! مربوط به لحظاتی که هیچ کاری نمیشه واسشون کرد !!

اون دردو قایم میکنه توی هززار توی قلبش و دم نمیزنه !! و هیچ کسی رو هم به اون قسمت راه نمیده !! هر ازگاهی هم  که به هر دلیل یادش میوفته و اون درد و اون زخم کهنه سرباز میکنه ؛ تو خودش میره ، کلافه میشه ، عصبی میشه ، ساکت میشه !!!

هرچقدر هم بقیه سعی کنند با کلمات تسکینش بدن ! بازم نمیشه بیشتر کلافه و عصبی اش میکنه !!

خود اون آدم توی حال و هوای بدیه ولی خودش میدونه که یه کم که تنها باشه و با خودش خلوت کنه روبراه میشه اما اینجور وقتا اونی که بیشتر توی برزخه طرف مقابل اون آدمه ! اطرافیان اون آدمن !! از یه طرف دلشون رضایت نمیده که اونو توی اون حال و اوضاع ببیند و به حال خودش بذارنش و از یه طرف هم دوست ندارن مزاحمش باشن و  خلوتشو به هم بزنن !!!

وضعیت بدی میشه که همه رو به هم میریزه !!!

خیلی سال پیش دوستی تعریف میکرد که از موضوعی خیلی ناراحت و به هم ریخته بود و با هیچکس راجع بهش صحبت نمیکرد !! مادر پیر و بی سوادی هم داشت که دلش برای فرزندش خیلی میسوخت  اینجور میشه که مادر میره پیش یه سیٌد و ازش میخواد یه دعایی کنه که فرزندش غمش رو فراموش کنه و آرووم بشه !! اون آقا هم دعایی مینویسه و به مادر میگه که این دعا رو بذار توی بالش بچه ات ! باعث میشه که شب ها با آرامش بیشتری بخوابه !! اون دوست تعریف میکنه که من فهمیدم مادرم چه کار کرده اما برای اینکه دلش رو نشکنم هرشب اون بالش رو میذاشتم زیر سرم و میخوابیدم  ! شب ها کلی گریه میکردم و کمی که سبک  میشدم سعی میکردم بخوابم اما همینکه سرم رو جا به جا میکردم صدای خش خش اون برگه دعا توی گوشم میومد و یادم میوفتاد که چرا مادرم همچین کاری رو کرده و دلم واسه مادرم میسوخت و دوباره همه چی از اول یادم میومد و باز گریه ام میگرفت!! و هر شب این  چرخه ی باطل ادامه پیدا میکرد !

الان منم توی همچین وضعیتیم !! وقتایی که خودم ناراحتم ، بهتر میدونم چه کار میشه کرد تا زمانی که ببینم کسی از نزدیکانم ناراحت و غمگینه ! و کلا دیدن غم و غصه ی بقیه بیشتر کلافه ام میکنه !!

هرکسی تو یه برهه ای از زمان ممکنه احساس بدی راجع به خودش یا هر چیز دیگه ای داشته باشه ! ممکنه حس کنه که خیلی بدبخته !!! حس کنه که دیگه بدتر ازین نمیشد که به سرش بیاد !!اما به نظرم بدترین مسئله زمانیه که ببینی کسی که واست عزیزه ناراحت و غمگینه !!! و تو واقعا ندونی که  چیکار میشه واسش کرد !!

میدونم که هرچی بخوام بگم بهش فکر نکن باعث میشه که بیشتر بهش فکر کنه !میدونم که منو به اون غصه راه نمیده که غمگینم نکنه !! میدونم اگه تنهاش بذارم از نگرانی دیونه میشم !! میدونم که باید به حال خودش باشه تا رو به راه شه !! واسه همین سعی میکنم بی هیچ سرو صدایی فقط کنارش بشینم و هیچی نگم جوری که واقعا حس کنه تنهاست !!!

 پ.ن : یه روزی ، یه کسی ، یه جوری بهم بد کرد که خیلی دلمو سوزوند ! مخصوصا چون طرف رو مثل خواهر خودم میدونستم !! اما من بخشیدمش همون موقع بخشیدم !! نه اینکه لایق بخشیدن بودن ها ، نه !! چون آرامش رو حق خودم میدونستم !! اما حالا بعد از کلی وقت بلاهایی که به سرش اومده رو انداخته گردن من !! که من میدونم فلانی منو نفرین کرده !! این نفرین اونه که منو گرفته !!!! خدایی آدم میمونه چی بگه به آدامای این دوره و زمونه !!!  یکی نیست بگه اگه تو به نفرین من و عذاب کارات اعتقادی داشتی که نمیکردی همچین کاریو !!! دوما حالا یعنی من همه ی کار و زندگیم رو گذاشتم کنار  و راه به راه تو رو چه میدونم نفرین کردم ؟؟ حالا تو مثلا تو بدبخت باشی چیزی توی زندگی من عوض میشه ؟؟ بعدم اگه دعای من گیرا بود یه فکری به حال خودم میکردم !!! والا به خدا با اییی نوناشون

پ.ن 2 : دیروز مهمون داشتیم یه پسر بچه ی بانمک هم داشتند ! موقع ناهار بهش گفتم  عزیزم دوغ واست بریزم یا نوشابه ؟؟ گفت : هردو !! آخه من دوگانه سوزم

مخاطب نوشت : دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت/ دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

[ چهارشنبه 1390/11/19 ] [ 17:30 ] [ مهشید تبدار! ]

سه هفته ی تمام !! دقیقا سه هفته ما سر این موضوع ماجرا داشتیم !! یعنی قرار بود اکیپی از دوستان که حدودا 15-20 نفری میشدیم با همدیگه پاشیمو بریم این فیلم "اخلاقتو خوب کن " که تا همین امشب من اشتباهی میگفتم" اخلاقتو عوض کن " (گرچه توفیری هم نمیکرد) ببینیم ! تو این سه هفته یه روز من کلاس داشتم ! فرداش اون یکی ! پس فردا اون یکی مریض بود و روز بعدترش یکی مهمون داشت ! فرداش یکی دعوت بود !! خلاصه دردسرتون ندم هر روز یکی یه گیری داشت واسه اومدن ! دیگه امروز دیدیم آبجی کوچیکه هم داره دانشگاهش باز میشه و باید یکی دو روز دیگه بره ! گفتیم حتما حتما امروز میریم !!

از دیروز دیگه برنامه 100% شده بود ، از همون دیروز یکی ، دو سه نفر گفتن کار دارن و نمیتونن بیان!! از صبحم همینجور تعداد آدما کمتر و کمتر میشد و هر ساعت یکی زنگ میزد و کنسل میکرد اومدنشو !! ما هم دیگه دیدیم فایده نداره اومدیم کنسل کنیم رفتنمونو !! بعدش گفتیم بیخیال خودمون سه تا پا میشیم میریم (یعنی من و دختر خاله ام و خواهرم )!

پاشدیم و رفتیم دم در سینما دیدیم پلاکارد  زدن که مقدم شما فرهیختگان و هنردوستان عزیز رو در این دهه فجر گرامی میداریم !! بعد رفتیم دم گیشه  بلیط بگیریم دیدیم هیچکی نیست !! گفتیم شاید جای گیشه شون عوض شده رفتیم تو یه چنددقیقه  بعد یه آقایی اومد گفت بفرمایید ؟ ما هم گفتیم اومدیم فیلم ببینیم !! سرشو خاروند و گفت ؟چند نفرید ؟ گفتیم سه نفر !! گفت : نمیشه غیر از شما کسی نیست منم نمیتونم فیلمو بذارم واستون !! ما هم چون خانوادگی پشتکارمون زیاده !! از رو نرفتیم که وایستادیم دقیقا جلو یارو و شروع کردیم زنگ زدن به دوستامون که پاشید بیاین فیلمو ببینیم !! اما دریغ از یه نفر !! حالا هرروز همه از بیکاری مینالن !! امروز همه گرفتار بودن !! طرف هم دید نه مثل اینکه ما ول کن قضیه نیستیم (نمیدونست ما با چقدر برنامه ریزی اومدیم ) آخرش گفت : عیب نداره پاشین برین تو میرم الان روشن میکنم ! فیلمو میذارم واستون !!

حالا شما فکر کن ما سه نفر و یه سینمای خالی !! اون بالا دقیقا نزدیک پرده ی سینما یه قالیچه هم پهن بود واسه ی مراسم خاص !! دختر خاله میگفت بیاین بریم اونجا دراز بکشیم فیلمو ببینیم کسی هم که نیست !

از فیلم هیچی نپرسید ! خیلی آبکی و بی مزه بود از بس هم ما سه تا الکی خندیدیم و هی جامونو عوض کردیم نصفش هم نفهمیدیم چی شد !!

فیلم که تموم شد ! و چراغا که روشن شد !! دیدیم هیچ دری وا نشد ما بریم بیرون !! یه چند دقیقه صبر کردیم وبعد رفتیم دم همون دری که اول ازش اومده بودیم تو !! و شروع کردیم در زدن !! که آقا بیاین درو واکنین !! اما هیچکی نبود ! دیگه جدی جدی داشتیم میترسیدیم ! به دختر خالم گفتم این دستگیرشو امتحان کن شاید باز باشه ما الکی داریم سرو صدا میکنیم !! دیدیم اه آره بازه اومدیم بیرون هرچی اینور اونورمونو نیگاه کردیم که از طرف تشکر کنیم لااقل ! دیدیم نه هیشکی نیست !! گفتم بیاین درو ببندین لااقل دزد نیاد !! داشتیم درو میبستیم که بریم دیدیم طرف  از تو دستشویی اومد بیرون و یه لبخند ملیح تحویلمون داد !!

خلاصه اش اینم از فیلم دیدن ما با اون همه برنامه ریزی و دبدبه و کبکبه !! اما واقعا احساس مهم بودن کردیم بعدشم رفتیم کنار دریا و کلی خندیدیم که یه جا هم که خواستیم عینهو بچه آدم بریم نشد !

یه عکسم میذارم از امشبمون دقیقا چند دقیقه قبل از شروع فیلم !!

پ.ن : یاد گزارش مدرسه افتادم ! وقتی میبردنمون سینمایی جایی بعدش میگفتن گزارش بنویسید !!

پ.ن۲ : اخلاقتو خوب کن دیگه !! این چه وضعشه آخه !!

برای دیدن عکس به ادامه هذیان برید !!


ادامه هذیان
[ سه شنبه 1390/11/18 ] [ 1:15 ] [ مهشید تبدار! ]

دیشب خوابیدم خواب دیدم با یکی از استادهای سابقم دعوامون شده شدییید !

صبح بیدار شدم دیدم همون استاد بهم ایمیل زده که اگه وقت آزاد دارم  با هم یه کار ترجمه رو انجام بدیم !!

حالا موندم واقعا خواب زن چپه ؟؟ یا این خوابه داشته هشدار میداده که اگه اینکارو شروع کنیم دعوامون میشه ؟

بیخیال خواب پاشم برم ببینم چی هست اصلا اون ترجمه! نهایتش دیدم خوشم نیومد میگم کنکور دارم !! کنکورم خوبه ها هروقت کم میاری میتونی بچسبونیش به اون !

ولی جدی چپه یعنی ؟؟ کی اولین بار همچین چیزی گفته ؟

 پ.ن 1 : نمیدونم چرا این روزا مدام خاطرات گذشته یادم میاد !! خیلی وقت بود به دیروزمم فکر نمیکردم چه برسه به قدیما !! شاید چون این روزها آرومم !! و همه چیز نرم نرمک روال خودش رو طی میکنه !!!

پ.ن 2 : همیشه از جمله "شال و کلاه کردن "و خود شال و کلاه خوشم میومد ! حالا که این روزها هوا اینقدری سرد شده که میشه شال و کلاه کرد کیفوریم ! :)

[ شنبه 1390/11/15 ] [ 23:31 ] [ مهشید تبدار! ]

مهشید تبدار سه ساله شد !!!

سه سال گذشت !! 

سه سال پیش وقتی شروع کردم  به وبلاگ نویسی با خودم فکر میکردم که دو روز دیگه خسته ام میشه ! نهایتش دو ماه یا چند ماه !! بعد از اون میره تو لیست کارهایی که دوست داشتم تجربه کنم ! تجربه میکنم و میذارمش کنار !!

نمیدونم چطور شد که اینقدر جدی شد واسم و اینقدر تعصب و حساسیت پیدا کردم راجع به اینجا !!وقتی که آرشیو اینجا رو میبینم و گاهی که پست هامو نگاه میکنم یاد تک تک لحظاتی میوفتم که پست هامو مینوشتم !! احساسم واسم تداعی میشه ! خوشحال بودم ، غمگین بودم ، دلگیر بودم و...

گذر عمرم رو هم بهم خاطر نشون میکنه !! اولین باری که شروع به نوشتن کردم توی این وبلاگ ؛یه دانشجوی بیخیال بودم که همه دنیا واسم یه جوری شوخی بود !! منتظر یه جرقه بودم تا آتیش بسوزونم و شیطنت کنم !! از هر چیز جدی خودداری میکردم !! از آدم های جدی بدم میومد !! ربطی به نوشتن توی این وبلاگ نداره اما این سه سال جز سال های عجیب زندگیم  بوده !! ولی نوشتن اینجا بیشتر این مسئله رو واسم خاطر نشون میکنه ! این روزا جدی ترم شاید ! ولی هنوزم پتانسیل هرگونه جرقه زدنی رو واسه آتیش سوزوندن دارم ! پس این چهره جدی رو جدی نگیرید !!

دوستان زیادی هم ازین طریق پیدا کردم کسانی که هنوز باهمیم و از داشتنشون خوشحالم واقعا !!

کسانی هم بودن که ..... بگذریم !!!

خلاصه اش اینکه مهشید تبدار سه ساله شد !! نخندید !! فکر میکنید خودتون خیلی بزرگید ؟؟

نمیدونم چند وقته دیگه اینجا مینویسم !! اما فعلا که هستم !!!

دیگه نمیدونم چی بگم !! یعنی من موندم هروقت خواستم یه حرف خاص و جدی بزنم همون موقع حرفم نمیاد !! همین  دیگه !!!

پ.ن 1 : این روزها خسته ام از هر گونه توضیح و توجیه !!!

پ.ن 2 : الان که دارم اینو مینویسم یکی از شبکه های بیگانه و فلان و فلان در حال پخش موسیقی سنتی و محلی  ایرانیه کار جالبیه خوشمان آمد !! کار فوق العاده ایه !!! دمشون گرم !!!

پ.ن 3 : تولد وبلاگمم مبارک !!!

مخاطب نوشت : کاش میفهمیدی برای درک احساس واقعیم بین خطوط نگردی  و سطور را کنکاش نکنی !!

دلگویه: هرکسی از ظن خود شد یار من /از درون من نجست اسرار من

شاد باشید !!

[ جمعه 1390/11/14 ] [ 22:39 ] [ مهشید تبدار! ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

من کیم؟

من مهشیدم ! یه تبدار هذیون گو! که البته بیشتر ترجیح میده تبدار به نظر بیاد تا حرفاش همواره
سرپوش خوبی داشته باشن. سرپوشی به نام هذیان!

mahshid.tabdar@gmail.com
امکانات وب