تبليغاتX
هذیان های یک بیمار تب دار هذیان های یک بیمار تب دار

درباره ي من


من مهشیدم ! یه تبدار هذیون گو! که البته بیشتر ترجیح میده تبدار به نظر بیاد تا حرفاش همواره
سرپوش خوبی داشته باشن. سرپوشی به نام هذیان!

جستجو

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید






هذیان های یک بیمار تب دار

( ماجرای واقعی ) سریش !!
موضوع:

 چند روز پیش حدود ساعت ۱۱ صبح بود بیکار و کلافه پای تلوزیون نشسته بودم و راه به راه کانال

 عوض میکردم . وسط خیل عظیم آقایون مهربون پیش بند بسته که هر کدوم یه کانال رو معطل

 خودشون کرده بودن و داشتن نحوه ی پیاز خورد کردن رو توضیح میدادن ، یهو به یه کانال برخوردم

 که  یه آقای به ظاهر دلسوز نشسته بود که خیلی سعی میکرد با آرامش صحبت کنه و هر چند ثانیه یک

 بار هم لبخندی  به پهنای صورت تحویل میداد و از زیبایی های زندگی و لذت بردن از زندگی و ... حرف میزد

 - چه اشکالی داره که مثلا یه دانش آموز به جای ۱۲ سال ۱۴ سال طول بکشه که دیپلم بگیره  مهم اینه

 که از زندگیش لذت ببره ! ( خوبه بچه ها اون ساعت از روز مدرسه بودن )

 - هر روز صبح که از خواب پا میشید به خودتون بگید من امروزم رو به شادی میگذرونم !

 و ...

 آقای دکتر تموم سعیشو میکرد که نشون بده خودش در آرامش کامله و داره از زندگیش لذت میبره

 و حالا دلش به حال ما هم سوخته و میخواد به ما هم یاد بده که خوب زندگی کنیم . وسط هر یه

 جمله حرف زدنش هم میگفت بهم ایمیل بزنید جوابتونو میدم کتابامو بخونید سی دی هامو بخرید

 و ...

 -ما شما رو دوست داریم میخوایم شما هم اززندگی تون عین ما لذت ببرید ما هر روز صبح یه

 اس ام اس انرژی بخش به شما میدیم فقط کافیه به شماره ی فلان یه اس ام اس بدید و اسمتونو

 بفرستید .

 من هم خوب این وسط بیکاااار ،گفتم حالا که طرف اینقدر داره اصرار میکنه یه اس ام اس بفرستم ؛

 خلاصه یه اس ام اس فرستادم و پشت سرش سریعا یه اس ام اس اومد و تشکر و قربون صدقه

 و بعدش گفته بود برای انتخاب نحوه ی اس ام اس هاتو ن با تلفن گویای فلان  تماس بگیرید.

 تو دلم گفتم ولش کن بابا اما بعد از اینکه چندبار اون  اس ام اس  تکرار شد  به خودم  گفتم حالا که     

   اینقدر اصرار میکنه بذار یه زنگ بزنم ببینم چی میگه .

 وقتی زنگ زدم صدای گرم آقای دکتر پخش شد و کلی هندونه زیر بغل ما گذاشت که خوشحالم که شما

 به فکر خودتونو زندگیتون هستید و معلومه آدم خوش فکر ی هستید و خوش ذوقی و خوشگلی و...

   ( اسمایلی گوش دراز شدن )

 صدای ضبط شده ی آقای دکتر کوتاه نمیومد خلاصه بعد از یه ربع گفت برای ثبت نام در قسمت

  اس ام اس های انرژی بخش عدد ۷ را فشار را فشار دهید ، بعدش گفت ۲ رو فشار دهید خلاصه

 این ۹ تا عدد شماره تلفن به اضافه ی صفر و مربع و ستاره ، ما رو دور خودش گردوند که اینم گمونم

 یه ۵ دقیقه ای طول کشید تا ما بالاخره از شونصد خان آقای دکتر که بین هر خان هم کلی هندونه

 به هندونه هامون اضافه میشد گذشتیم تا بالاخره به بخش اس ام اس ها وصل شدیم

 که بخش آخر از همه زیبا تر بود و تو این سرمای ملس عینهو یه دوش آب یخ که تابستونا آرزو به دلش

 هستیم میموند عین پیامشو ببینید:

 - دوست عزیزو مهربونم ما خیلی خوشحالیم که شما در پی شادی میباشید این یعنی شما به خودتون

  اهمیت میدید و خودتون رو دوست دارید و درخواست شما برای اس ام اس های شادی بخش

 نشون دهنده ی اینه که شما واقعا با انرژی هستید و از هر چیزی برای انرژی گرفتن استفاده میکنید

 ما در این بخش متقاضیان زیادی داشتیم بالغ بر ده ها هزار نفر و همین جور که مستحضرید فرستادن

 چنین پیام هایی اون هم به صورت همه روزه به این تعداد نفرات مستلزم صرف هزینه ی زیادیست و

 ما از این بابت معذوریم و از آنجایی که شما دوست عزیز متقاضی این انرژی صبحگاهی هستید

 لازم است هزینه ی آن را شخصا تقبل فرمایید و مبلغ ۱۰۰۰۰تومان برای اشتراک شش ماه و ۱۸۰۰۰

 تومان برای اشتراک یک سال به شماره حساب سیبا ......... واریز فرمایید تا هر روزتان با نشاط تر از

 قبل شروع شود . چون شما آدمی بسیار سخاوتمند و دنبال انرژی مثبت هستید حتما این کار را میکنید

 منتظر شما هستیم . اگر مایل به خرید سی دی و کتاب های آموزشی میباشید عدد ...

  ا ینجاشو دیگه گوشیو با اجازتون کوبیدم سر جاش !!

 البته  بعدش تو دلم به حماقت خودم کلی خندیدم و گفتم هان دنبال اس ام اس مفت و مجانی میگردی

 نه ؟؟

 بعدش هم به خودم گفتم اگه ۱۸۰۰۰ هزار تومن بدم  هر روز صبح که اس ام اس میاد ( البته اگه بیاد )

 کلی به خودم بد و بیراه میگم .

 با این ۱۸۰۰۰ تومن میرم یه خریدی چیزی میکنم بیشتر انرژی میگیرم .

 پی نوشت ۱ : خداییش من اگه توی همه ی مراحل زندگیم اینقدر سریش میشدم گمونم الان وضعم

خیلی بهتر از این بود

 پی نوشت ۲: حالا سر برج که قبض تلفن میاد کلی از پدر محترم انرژی مثبت خواهیم گرفت

 پی نوشت ۳ :خدایی تا حالا آدم به این ناخن خشکی تو عمرتون دیده بودید چه کولی بازی راه انداختم و

 دکتر بیچاره رو بی آبرو کردم سر اینکه گفته بیا چند هزار تومن پول بده  روزانه چقدر خرج های بیجا

 و اضافی داریم اما ازین جور پول ها زورمون میگیره ( اینم برای اینکه پستم خیلی هم یه طرفه نشه )

  پی نوشت ۴ : امسال تولدم واقعا خاطره شد و تا سال ها از ش انرژی میگیرم

  (برعکس اس ام اس های دکی ) بعدا حتما تعریف میکنم

 که چطور از جند روز قبل از تولدم سوپرایز شدم تا روز تولدم .  وجالبترین بخشش اینکه گذشته از شب

 تولدم ظهر تولدم هم واسم خاطره شد. مخصوصا اون کیک تولدی که بعد از ناهارودر حالی که همه

 چشماشون خواب آلود بود و یه جورایی تو چرت بودن رسید همه رو گفتم که !نه ،بذارین بعد کامل تعریف

 میکنم  ( ولی دست همه دست اندر کاران کادو به دست درد نکنه کلی تو خرج افتاده بودین )

  مخاطب نوشت : سهل انگاری هایم را به پای بی تفاوتیم نگذار !!! بهم فرصت بده و زمان، از پسش بر

 میام مطمئن باش!!

   خستگی نوشت : اههههه چقدر حرف زدما !! خوبه اولش حرفم نمیومد

 

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |سه شنبه 1388/11/06|

مرض!!
موضوع:

 

مدتیست که به شدت به مرض ننوشتن دچارم و این درد همچنان ادامه دارد...

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |جمعه 1388/11/02|

رنگ و وارنگ !!
موضوع:

 

  توضیح تاخیر نوشت:

 به قول استاد بنایی :

 زپلشک آید و زن زاید و مهمان غریبی ز در آید !

  نتم قطع شد و سیستمم پکید و امتحانامم رسیدن  ( الحقم که مهمان غریبی  هستند )

  روزنوشت :

   این روزها :

    این روزهایم عجیب شبیه توست !

    اخمو، کسل و عجول !!!

  نظر خواهی :

   یه دوستی دارم که نوشته هاش به نظرم خیلی دلچسب و شیرین میاد( نه 

    اینکه نظرم خیلی هم کارشناسیه ) من نوشته هاشو دوست دارم و همش

   بهش میگم که اگه حوصله کنه و وقت بذاره میتونه کارهای خیلی خوبی داشته

   باشه اما ظاهرا خودش زیر بار نمیره .

   منم یکی از نوشته هاییش که همینجور وسط خط خطی کردناش بود رو برداشتم

   صادقانه بخوام اعتراف کنم اینه که دزدیدمش .

   میخوام اینجا بذارمش و نظر شما رو هم راجع به نوشته اش بدونم بعد شاید

  متقاعدشه که ادامه بده  شایدم برعکس شه ! به هر حال منتظر نظرتون هستم

  البته فراموش نشه که این یه نوشته است که صرفا روی کاغذ پیاده شده نه پیش

   ز مینه ای براش بوده و نه ویراشی شده !

    نسکافه ی گرم :

    نسکافه ی گرم ، باد ملایم زمستانی ، پنجره ی بسته ، صدا صدای سوز 

   بادیست که از لابه لای پنجره ی چوبی کلبه ، گوش را به شنیدن میخواند . 

   اینجا  برف هم آبیست ، آسمان همان رنگ قدیمیست ، هر چه می آید از او 

    آبی آبیست !

    تپش برف به روی برگ های سبز جای دیدن دارد ، نسکافه ی گرم چشیدن

   دارد ، سوی چشمانم رو به سوی بچه آهوییست هراسان از گرگ ، در پی

   مادر خویش ! به سراغش رفتم که به سان خویش کمکی باشم .

   برفهای آبی ، همه جا آبی زانوان در برف ، با تلاش خویش به سراغش

  رفتم ، به بغل شیرین بود یار نوین تنهایی من ، کلبه ام جای گرمی بود .

  با نگاهی گیرا  رو به او جذب شدم ،  با یار جدیدم گرم صحبت شدم .

   من هستم و آهو ؛ شومینه ی من آتش گرمی دارد ؛ حرفهایم با چوب ، با   

   آهو شنیدن دارد!!

  برون کلبه دو قدم مانده به در ، جناب برف ایستاده  گوش به گوش  ،

  شده او مدهوش !!

   اصل کاری :

   با اینکه به نظرم باید حرف مهم رو اول زد اما این دفعه آخر میزنم !

   و اونم اینه که ۲۵ تولدمه !!  آخه چی ازین مهم تر میخواستین ؟؟ 

  از اونجایی که بسیار آدم کم توقعی هستم ! پذیرای همه جور هدیه ای از جانب   

    شما دوستان عزیز میباشم

   خلاصه اش اینکه  دست خالی نباشید  

  پی نوشت۱ : قلکاتون رو یه وقت نشکونیدا باور کنید اصلا راضی به زحمت  

   نیستم !! ما اینجا کارت خوان داریم کارتم بکشید قبوله ها !!

پی نوشت ۲ :  با تو هستم تویی که همیشه موقع تولدم جیم میشی و به روی مبارک نمیاری فکر

 نکن حالا که تهران هستی یادم میره !! بالاخره که بر میگردی

  مخاطب نوست : نمیدونم چرا اینقدر جدیدا احساس میکنم مهر و محبتت 

   بدجوری تو دلم ریشه دوونده

   هر چی فکر میکنم میبینم که روز به روز دارم بیشتر شیفته ات میشم حالا که   

   اینقدر دوست دارم و پاچه خواریتو کردم ببینم واسه تولدم چه میکنی ؟  

 

 

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |جمعه 1388/10/18|

چند وجهی !!
موضوع:

 

وجه اول : تشکرانه !!

براشون اینقدر ارزش قایل بودم وهستم که هر چی بگن رو بدون چون و چرا بپذیرم ،بنابراین

  فقط میتونم  تشکر کنم که  اجازه ی دوباره نوشتن رو بهم دادن ؛ چون نوشتن تنها چیزیه که

آرومم میکنه ، هرچند بی سر وته و بی معنی !! باز هم ممنونم !!

 

وجه دوم : سلام !!

همه ی کارهام بر عکسه ! نه ؟؟ اول حرف میزنم بعد سلام میکنم !!

 آخه اون واجب تر بود !! پاچه خواری بود !!

 بگذریم ، برسیم به خودمون : سلام! سلام ! سلام !

آخ که چقدر دلم برای شما و اینجا تنگ شده بود !!  راستش روزی که " تخته شد " رو زدم گمون نمیکردم

که دوباره برگردم . یه جورایی واسم مث خداحافظی بود ؛ رفتم ، دیدم ، چشیدم و برگشتم  و خوشحالم

که دوباره هستم !! هروقت میومدم و نظراتون رو میخوندم کلی خوشحال میشدم که بعد از این همه

وقت باز هم به یادم بودید  ! مرسی !!

 

وجه سوم : مهشید تکونی !!

خدا رو شکر که مهشید تکونی تقریبا  همونجوری که میخواستم انجام شد !! گرچه هنوز هم ادامه داره

اما در کل رضایت بخش بود ! خییییلییی !!!

 

وجه چهارم : فراق !!

خیلی سخته اونی رو که یه روز با دست های خودت سفره ی عقدش رو واسش چیدی و شاهد

خوشبختیش بودی ، با پاهای خودت خودت دنبال جنازه اش بری و شاهد پایان آرزوهاش باشی!

۲۴ مهر ماه یکی از سخت ترین روزهای عمرم بود . چقدر خاک سرد و بی رحمه !!!

 

وجه پنجم : ۸/۸/۸۸ یه روز خاص !!

برای رسیدن چنین روزی لحظه شماری میکردم ، اما وقتی رسید کمی دیرتر از خواب بیدار شدم ،

کلی غر غر کردم  و تا آخر شب پاچه گرفتم ! اینم یه جورشه دیگه نه ؟؟

 

وجه ششم : داستان جنایی !!

گاهی وقتا اونقدر یه اتفاق کوچیک رو گنده میکنه و هی تعریف میکنه و هر بار بزرگترش میکنه

که فکر کنم آخر شب میشه ازش یه داستان جنایی عالی نوشت .

 

وجه هفتم :  یه کاسه آب !!

برای بودنش شاید همه کار کرد ، اما برای رفتنش هیچ !! حتی یه کاسه آب نداشت پشت سرش

بریزه  به امید دوباره برگشتنش !!

 

 وجه هشتم : کامنت نوشت !!

تو این مدت که نبودم کامنت های خصوص زیادی داشتم اما یه کامنت توجهم رو خیلی به مضمونش

جلب کرد و خیلی بهش فکر کردم که واقعا چند درصد از دخترها در جامعه ی ما به این وضع دچار میشن .

کامنتش این بود :

سلام احساس می کنم که مزدوج شدی


دلم گرفت
تو دیگر در میان ما نیستی
عروسی برای دختران شهر ما چون مرگ است
او را از همه ی آزادی های زندگی ممنوع می کند

تا نکند چشم نا محرم بر او بیفتد
ای قلم رسا

ای تب دار درد مند

تو با عروسیت خود را در پستوی خانه سانسور خواهی کرد
تا مبادا دل
تا مبااااااااداااااااااااااااااااااادل

شویت بهم نریزد

جوانیت را، تب داریت را ،با نام ازدواج به زندان برده اند میدانم

اسارتت را تبریک می گویم ای دختر رها ی دیروز


دلم برای قلمت تنگ خواهد شد

و به رسم عادت دعا می کنم

پا به پای هم پیر شوید

اینم جواب کامنت : بلا به دور !

 

  وجه نهم : تست خود شناسی !!

یکی دو هفته پیش توی یکی از سایت ها یه تست دیدم که در نهایت معلوم میکرد که به کدام شخصیت

سیاسی شبیه هستی !

این پایین نتیجه اش رو گذاشتم که از قرار معلوم بسیار به" هیتلر" شبیه هستم . با دیدن نتیجه

واقعا ذوق کردم و به خودم مفتخر شدم . قابل توجه بعضیاااااا

شما هم یه امتحانی بکنید ببینید به کی شبیه هستید ؟ بهم بگیدا !

واسه دوستم هم گرفتم ، اون شبیه "صدام " بود . دوستام هم مث خودم خونخوارن

 

 

                                

 


پی نوشت ۱ : ازین قالب جدید خوشم میاد ، دست و پنجولت درد نکنه داداشی !!

پی نوشت ۲ : ببخشید که اینقدر طولانی شد آخه کلی حرف تو دلم کپک زده بود تازه کلی مختصرش

کردم ولی میدونم که همشو میخونید !

پی نوشت ۳ : خودمونیما شما هم دلتون واسم تنگ شده بودا ! نه ؟؟

مهم نوشت : عیدتون مبارک !! ایشا لا کلی از این چند روز تعطیلی فیض ببرید و خوش بگذرونید و

امیدوارم حالا که شروع دوباره ی وبلاگم با این روز های خوب یکی شده تا آخرشم خوب پیش بره

 

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |پنجشنبه 1388/09/12|

موضوع:

 

تا اطلاع ثانوی

 

                                

 

             تخته شد !

 

 

 

 

 

آقا

 اگر بار گران بودیم رفتیم !        اگر با هذیان بودیم رفتیم !

ولی دل خودتو خوش نکن هرجا بریم برمیگردیم !

فعلا به دلیل پاره ای تعمیرات در اینجارو بستیم  ، نو نوار میشیم برمیگردیم !

در حال حاضر به شدت در حال مهشید تکونی میباشیم ! و شدت این تکوندن در حدی میباشد

که زلزله شناسی تو این منطقه خبر از یه چند ریشتری زلزله ی ناقابل داده !!

حالا اگه از این زلزله ها جون سالم به در بردیم ! برمیگردیم ! اگرم نه که ساعت و روز تشییع

جنازه از طریق دوستان اعلام خواهد شد !

 فعلا یه مدتی وبلاگ و نت و.... هرچی عامل اعتیاد آوره تعطیل و ما به تخت

بسته میشویم !

پی نوشت ۱: دعام کنید ! لطفا ( کاملا جدی میباشد ) ! دعا کنید گرفتاریم حل شه !

در عوض قول میدم دیگه اذیتتون نکنم و مردم آزار نباشم !

پی نوشت ۲: واقعا دلم واسه تک تکتون تنگ میشه !

پی نوشت ۳: زیادی پروانه ای شد !

جدی نوشت : خیلی خوبه که تو اوج استیصال متوجه بشی یکی نگرانته و واقعا میخواد کمکت

کنه حس خیلی خوبیه مث بوییدن سیب !

تشکر نوشت : این احتمال رو میدم که به اینجا سر بزنید ! پس اون چیزیو که رو در رو نتونستم

بهتون بگم اینجا میگم ! زبون و قلمم از تشکر قاصره ! لطفیو که در حقم کردید مطمنم

 نزدیک ترین

کسانم نمیکردن ! هیچی نمیتونم بگم فقط امیدوارم نا امیدتون نکنم !

فعلا !!!

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |چهارشنبه 1388/05/07|

مهشید خودشیفته !!
موضوع:

چند روزه میخوام آپ کنم  حسش نیست و تنبلی میکنم !

تابستون کسلی شده، راستش دو ساله که تابستون بهم مزه نکرده ! امیدوارم سال دیگه اینجور نشه !

هر چقدر حس کارکردنم کم شده در عوض حس خودشیفتگیم  خیلی زیاد شده !

واسه همینم این پست رو به خودم اختصاص دادم !

این چند مدت که وبلاگ دارم دوستان شاعری پیدا کردم که گه گا هی هم واسه من شعر گفتن

و باعث شدن بیش از پیش خود شیفته بشم !

چندتا از این شعر ها رو اینجا میذارم ! اما به علت پاره ای مسایلی که دیگه خودتون در جریانید

از ذکر نام خودداری میکنم ! اما این دلیل نمیشه کپی کنید ها !! حواستون باشه !تمامی این

اشعار متعلق به بنده ی خودشیفته میباشد !

بریم سروقت شعر ها :

 

 تابید با آفاق همه نور تو مهشید

 هرچند که خورشید به تقلید تو کوشید

 ما نیز سرودیم زبهر تو یکی شعر

 شاید که خدا خواست تب از جان تو کوچید

 

 من: به به ! احسنت تشویق

  

 تو را ای دوست جاوید آفریدند

 رقیب ماه و ناهید آفریدند

 کمی آب و کمی خاک

 رو بهم کردند و مهشید آفریدند

 

 من:  مرسی ! مرسی !

 

 تبدار هذیان گو ، شب خورده ای کوکو

 تو زالزالک هستی ، تو نیستی هلو

 منبعد تو را باید نامید مشتی خان

 یه مشتیه نانازیک، مشتی هالو

 

 من: عجبا ! نداشتیم ! قرار بود تعریف کنی ها !!متفکر

 

 مهشید دلم گرفته خیلی

 جز تو نداره به کسی میلی

 یک پیشنهاد خوب دارم

 مجنون بشوم تو هم چو لیلی ؟

 

من:

تا به جاهای باریک نکشیده ! همین جا این پست رو تموم کنم !!


پی نوشت : نداریم ! از کجا بیارم ؟ تموم شده  آقامونم نمیخره ! ما هم خوب ابتدا ی پست توضیح دادیم

چرا نمیتونیم خودمونیم بریم بخریم

تشکر نوشت : از همه ی دوستانی که  تو مدت ناراحتیم پیشم بودن ، تنهام نذاشتن و باعث

امیدواریم بودن ممنونم ! حالا چه از طریق وبلاگ یا ....

ایشالله تو عروسیاتون جبران میکنم ، فقط هم عروسی ها

 

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |پنجشنبه 1388/05/01|

سفر!!
موضوع:

...

و رفت !

به همین سادگی !

به همین سادگی پر کشید و رفت !

مادربزرگ مهربون

به قصه ها سفر کرد!!!

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |جمعه 1388/04/19|

روزمره !! ( شانار یا نارسو ؟ )
موضوع:

با الهام ( دوست صمیمی ام ) بیرون بودیم . گفت : خیلی وقته بستنی انار نخوردیم بدجوری هوس

کردم بریم بخوریم ؟

گفتم : باشه ! کجا بریم ؟

گفت : بریم شانار !

گفتم : واااای نه ! یادت نیست همین چند ماه پیش به علت تخلفات بهداشتی یه مدت تعطیل بود ؟

نه ، اونجا نریم بریم نارسو !

گفت : تو که میدونی من این چیزا  واسم مهم نیست . این تویی که حساسی ! باشه بریم نارسو!

رفتیم

به نظر خیلی تمیزتر از شانارمیومد! دونفر اونجا کار میکردن بعد از اینکه سفارش دادیم و بستنی هامون

آورده شد ؛ هردو رفتند پشت یخچال مغازه و به کارشون مشغول شدند .

هنوز اولین قاشق بستنی رو نخورده بودیم که صدای یکیشون اومد : اوه عجب کثافت کاری شد!

اون یکی در  حالی که سعی میکرد آروم تر صحبت کنه گفت : عیب نداره ! شده دیگه ! دلت پاک باشه !

الهام :

من:

و هر کاری کردم دیگه نتونستم حتی لب بزنم !

الهام : تا تو باشی اینقدر حساس نباشی ! اگه نمیخوری بستنی تو بده من ! من اگه غذا کثیف نباشه

بهم نمیچسبه


پی نوشت : حالا یه عمر سرم منت میذاره که من دعوتت کردم بستنی

پی نوشتِِ پی نوشت : خیلی وقت بود خاطره نذاشته بودم تو وبلاگم گفتم دوباره  بذارم ببینم چه

 مزه ایه؟ آخه مزه اش یادم رفته بود  خوش مزه بود اما نه مث بستنیه !

اصل کاری نوشت : ممنونم  که مرتب بهم سر میزدید ! و فراموشم نکردید

خوشحالی نوشت : تو این مدت اتفاق های خوب زیاد افتاد ! یکیش آشنایی و دیدن بچه های وبلاگ

نویس بوشهری بود ! گرچه تلاششون واسه اینکه شام دعوتشون کنم بی نتیجه موند

بازم نوشت : دیگه منتظر چی هستی ؟ همه رو گفتم که

 

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |جمعه 1388/04/12|

طالع !!
موضوع:

ورق ها رو پخش میکنم جلوم و حسابی قاطیشون میکنم ، دوباره جمعشون میکنم و بُُر میزنم و از

پشت میچینم و جوری حریصانه فال میگیرم که انگار قراره واقعا آینده ام رو بگه؛ توی ورق ها  دنبال چیزی میگردم

که خودم هم میدونم نیست .

میاد داخل و نگاهی بهم میکنه و پوزخندی میزنه و میگه : به به ! شمع و گل وپروانه همه جمعند دیگه،

اخم هامو در هم میکشم و رویم و بر میگردونم و به فال گرفتنم ادامه میدم .

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |شنبه 1388/03/30|

چراغ موشی !!
موضوع:



                                              چرا ؟؟؟

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |دوشنبه 1388/03/04|

گرسنه !!
موضوع:

گرسنگی طاقتش رو ربوده بود ؛ ضعف و بی حالی عجیبی تموم بدنش رو فراگرفته بود . به شدت تشنه بود

اما نای بلند شدن نداشت . سعی کرد به خودش روحیه و انرژی مثبت بده به خودش تلقین میکرد که حالش خیلی

خوبه به رویاها  و آرزوهای شیرینی فکر کرد اما شکم گرسنه آرزو حالیش نمیشد ته همه ی فکر ها و رویاها به یک

چیز میرسید . به غذا !




نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |سه شنبه 1388/02/29|

حواس پرتیه سرکاری !!
موضوع:

یه مدتیه که خیلی حواس پرت و فراموشکار شدم ، هر روز هم کلی از وقتم صرف این حواس پرتی میشه مثلا : موبایلم دستمه کل اتاقو واسش زیر و رو میکنم یا یه جیزو میذارم جایی که یعنی جاش امن باشه و گم نشه اما بعدش هر چی فکر میکنم اون جای امن یادم نمیاد که نمیاد .

همش به خودم دلداری میدم که چون ذهنم درگیر امتحانات و مسایل جور واجوره که همشون هم با هم اتفاق افتادن باعث شده که حواس پرت بشم وگرنه واقعا حواس پرت نیستم  اما این قضیه دوشنبه ی هفته ی پیش به اوج خودش رسید .

اون روز یه امتحان سخت داشتم با کلی اسم و تاریخ . ترس ورم داشته بود که نکنه سر امتحان این اسم ها و تاریخ ها رو قاطی پاتی کنم یا یادم بره  واسه همین صبحش بیدار شده بودم و داشتم اسم ها و تاریخ ها رو مرور میکردم که مامانم صدام کرد: بیا تلفن کارت داره !

یه نگا هی به ساعت کردم و با غیض رفتم طرف مامانم قبل از اینکه چیزی بگم آروم گفت :من دروغ نمیگم . دهنی گوشیو گرفتم و گفتم : کی گفت دروغ بگید میگفتید داره درس میخونه ؛شونشو بالا انداخت و گفت : حالا به جای بحث کردن جواب تلفنو بده

گفتم : بله ؟

ـ سلام ، مهشید جون خودتی ؟

ـ سلام ، بله خودم هستم شما ؟

ـ منو نمیشناسی ؟

ـ نه ، شرمنده !

ـ عیب نداره ، سوژه شد بخندیم !

ـ  بله ؟

ـ چیه بهت بر خورد ؟ خب یه کم به مخت فشار بیار تا سوژه نشی واسه خنده .

استرس امتحانو کمبود وقت داشته باشی یکیم تست هوش ازت بگیره

ـ خب حداقل راهنمایی کنید

ـ ا م م م م ، باشه ؛ به خاطر گل روی ما هت راهنماییت میکنم . هفته ی پیش کنار دریا ! یادت اومد؟

هر چی به ذهنم فشار آوردم که من هفته ی پیش کنار دریا چه شخص خاصی رو دیدم هیچی به هیچی !  کم کم داشت حرصم از این حافظه ی مزخرفم در میومد .

با شرمندگی و خجالت گفتم : شر مندم ولی هنوز نشناختمتون !

ـ عیب نداره سوژه شد بخندیم !

دیگه داشتم کفری میشدم آخه این کدوم یکی از دوستای منه که قایم باشک بازیش گرفته ؟ ولی هر کیم هست مطمنم که صداشو قبلا از پشت تلفن نشنیدم . هرچی هم فکر میکردم هیچی به ذهنم نمیرسید . تو دلم به خودم گفتم : زرشک ! با این حافظه میخوای امتحان بدی ؟

ـ ببخشید اگه ممکنه خودتونو معرفی کنید !

ـ نه باید خودت بشناسی

ای بابا عجب گیری کردما ! سعی کردم خونسرد باشم گفتم :من شما رو اصلا یادم نمیاد محبت کنید معرفی کنید

ـ واقعا که ! عجب دوستی هستی به همین زودی یادت رفت ؟ بابا خودت اونروز شماره خونتونو

بهم دادی ! یعنی اینقدر حافظه ات تعطیله ؟

دیگه حسابی کفری شده بودم آخه من به کی شماره دادم اونم شماره ی خونه ! وای خدایا پس چرا هیچی یادم نمیاد !

ـ حالا امرتونو بفرمایید!

با غیض گفت : برو بابا تو هم با این حافظه ات ! ولی واقعا سوژه ای واسه خنده ! فردا اومدی دانشگاه جزوه ی آمارتم با خودت بیار ! یادت نره ها ؟

با یه حساب سر انگشتی پی به دو نکته ی وحشتناک بردم :

۱- من سه شنبه ها کلاس ندارم !

۲- تو تموم دوران تحصیلم تو دانشگاه درسی به نام آمار نداشتم !

با جدیت گفتم : شما منزل کیو می خواستید ؟

انگار یه کمی جا خورد گفت : مگه اونجا منزل جعفری نیست ؟

با عصبانیت گفتم : نه !

کمی من و من کرد و گفت : شما هم مهشید هستید ؟

ـ آره مهشیدم ولی مهشید جعفری نیستم !

ـ ای وای تو رو خدا ببخشید مث اینکه اشتباه گرفتم .

ـ عیب نداره سوژه شد بخندیم .

پی نوشت ۱ : کمی به حا فظه ام امیدوار شدم !

پی نوشت ۲ : چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی !

پی نوشت ۳: تا حالا شده بخواین کسی رو سر کار بذارید بعد ببینید که خودتون سر کار بودید؟

بدجنسی نکنید حتما تو نظراتون بهم بگید . منتظرمااااا !

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |یکشنبه 1388/02/20|

خواب و بیداری !!
موضوع:

باصدای چک و چک قطره های آب از خواب بیدار میشم ، قبل از اینکه چشمام رو کامل باز کنم یه قطره

هم به پیشونیم میخوره!!!

یه کم فکر میکنم وسعی میکنم به باد بیارم که کِی و کجا خوابیدم ؟ اما تا اونجایی که یادم میاد خونمون

بود و اتاقم که با این تاریکی و ظلمات و سرما در تضاد بود.

 

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |یکشنبه 1388/02/13|

گذشته !!
موضوع:

ببخشید دیر اومدم اما با اجازتون  یعنی من هنوز تریپ دپرسینگم ! اما واقعیتش در س ها  و امتحانات

میان ترم وقت چندانی واسم باقی نگذاشته !

بابت مشکلم هم از همدلی  همتون ممنونم !  و سپردم به خدا، همه چیز رو سپردم به خودش و بس

و میدونم که همیشه بهترین ها رو واسم خواسته و سر راهم قرار داده ! پس فقط و فقط ازش میخوام

که بهم صبر بده ! شما هم واسم دعا کنید !

دیروز داشتم میون خرت و پرت های قدیمم میگشتم که یه دفتر مربوط به زمان سرخوشیم ( نوجونی )

پیدا کردم که یه سری نوشته های اون موقعم و مطابق با اون حال و هوا توش بود .

واسم جالب بود که یه زمانی احساسات آدم چقدر عجیب و غریب و نابه ! و .....

بقیه اش رو نمیگم شما نظر بدید راجع به دوران خیال انگیز و سر خوشی من . یکی از نوشته هاشو اینجا

میذارم !

 

"همه چیز آرام است ، خیلی آرام ، آنقدر که گویی هیچ چیز بدی وجود ندارد . صدای نفس هایم

گام به گام با صدای ثانیه شمار بی قرار ساعت همنوایی میکند.

شب ، چادر مخملیش را بر سر شهر کشیده و مهتاب از گوشه ی چادر شب و از کنار پنجره ، آرام و

شیطان ، پاورچین پاورچین به داخل اتاقم آمده ، به دور گیسوانم پیچیده و صورتم را نوازش میکند .

شاخه ی درخت کنار پنجره با نوازش نسیم خودش را به پنجره میکشد و نومیدانه به دنبال روزنیست

که به داخل بیاید و با برگهایش گیسوانم را آذین ببندد .

همه ی شهر در خواب است ، سکوتی غریب سراپایم را در بر گرفته و به بازی میدهد  و من آرام

چشمانم را میبندم و به صدای نفس هایت که خون امید را در رگهایم به جریان در میاورد گوش میکنم

نفس هایت را میشمارم : یک ، دو ! یک ، دو !

آنقدر منظم و دقیق است که نفسم را در سینه حبس میکند . گرمای نفس هایت پلک های بسته ام

را میسوزاند . من تو را حس میکنم بی آنکه در کنارم خفته باشی ،عطر تنت بسترم را مست حضورت

کرده بی آنکه آن را لمس کرده باشی .

در کنارت احساس غرور بی ریایی میکنم مثل اولین بار که جدول ضرب را از حفظ گفتم .

تو ، از کدامین دیاری ؟ آنجا که مردمانش در ورای تیره گی آسمان دلگیر به کوچ پرستوها مینگرند ؟

یا آن دیار که رویش گل خوشرنگ عشق را سزاوارترییند ؟

چیستی ؟

کیستی ؟

زاییده ی سپیده دم یک روز زمستانی در پایان شبی دراز و سخت ؟

یا حضور بی برگ شاخه ی سبزی که آمدن بهار را نوید میدهد؟

کیستی که آمدنت چنان گونه هایم را گلگون میسازد  که گل سرخ را شرمگین و سر به زیر میسازد و

گرمی نفسم آفتاب را قلقلک میدهد؟

از هر کجایی ، از هر حادثه ای و از هر زمانی که به قلبم آمدی خوش آمدی !

دوستت دارم که دوست داشتنی ترینی !"

                                                                          زمستان ۸۴

خیلی سر خوش و رویایی بودم نه ؟ به قول دوستان  زیادی پروانه ای بودم .

 

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |سه شنبه 1388/02/01|

بهار!!
موضوع:

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |پنجشنبه 1388/01/20|

سال نو مبارک!!
موضوع:

                    

                     

                          

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |دوشنبه 1388/01/03|

آپ هول هولکی!!
موضوع:

دوستان عزیز ،من طبق معمول در حال سو استفاده از  wireless هستم ایندفه از فرودگاه !

ما به بلاد کفر میرویم !

واستون سال گاوی خوبی آرزومندم و امیدوارم چهارشنبه سوری بی خطری داشته باشید!

از اونجا سعی میکنم باپم .

نرم بیام فراموشم کرده باشیدا!

این پست  رو گذاشتم فکر نکنید به یادتون نیستم که بهتون سر نمیزنم . در دسترس نیستم

اوه اوه باید برم بارهامو تحویل بدم !

دوستون دارم واستون آرزوی بهترین هارو دارم !

فعلا

راستی میلاد پیامبرمون هم بر همتون مبارک

 


پی نوشت: اووووووووه چه همه کنجکاو شدن که  من کجا رفتم  یا در واقع کجا اومدم . نخیر مث اینکه

نمیشه هیچیو  ازتون پنهان کرد .

همه با هم حس کنجکاوی که چه عرض کنم حس  ... گل کرده که من کجام ؟ همه  جور حدسی هم زدن

حتی بعضیا گفتن رفتی زندان  یا افغانستان یا ...

تا جرایمم زیادتر نشده خودم اعتراف کنم .

من جای خاصی نیستم فقط سال گاوی رو گفتم تو یه کشور گاوی شروع کنم . همین!

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |یکشنبه 1387/12/25|

بهداشت و تنظیم خانواده!!
موضوع:

اون گوشه موشه ها ، سر کلاس بهداشت و تنظیم خانواده نشستم و دارم ازwireless  دانشگاه

سو استفاده میکنم . استادمونم یه خانوم دکتر خیلی خوشگله ( چشاتو درویش کن شوهر داره )

خانوم دکتر خیلی نازو خوشتیپه یه مانتوی نخی خوشمزه هم پوشیده و خوشگل و آرایشکرده نشسته

و داره درس میده ، تو بین استادای این چند سالم واقعا تکه .تنها استاد خانومیه که به خودش میرسه

و مرتب و تر تمیز میاد دانشگاه ؛ موقع درس دادن هم همش خودشو لوس میکنه ( خوبه من پسر

نشدم  ) درسش هم راجع به قرص های ضد بارداریه که خیلی هم مسخره است.

یه دختر لاغر مردنی هم با صندلیش نشونده پشت در که یعنی مثلا دیگه کسی نیاد تو ؛ اون بیچاره

هم هر چند دقیقه یک بار با باز شدن در نیم متر به جلو پرت میشه و هی سعی میکنه خودشو

نیگه داره که نیفته و یه نگاه مستاصلی هم به بقیه میندازه و زورکی لبخند میزنه .  بیچاره اگه چاره

داشت صندلیو کلاس و ول میکردو فرار... حالا این فشارها به کنار هر چند دقیقه هم یکی یادش میاد

بره بیرون و این بنده ی خدا رو جابه جا میکنه !

از خانوم دکتر و اون  دختر بدبخت فلک زده که بگذریم هر کسی تو حال خودشه  آخه اغلب کلاس دخترن

و هنوز نامزد هم نکردن کو تا ازدواج و بارداری و قرص های ضدبارداری و شیر دهی ( البته آرزو بر

جوانان عیب نیست  )  چند نفری هم که گوش میدن چنتا خانوم هپلیه گنده و سن بالا هستن

که به حال اونا هم توفیر چندانی نداره اگه میخواستن تا حالا حامله بشن یا نه یه فکری کرده بودن.

کلاسم شلو و و وغ غ غ غ غmade by Laie

تلاش های خانوم دکتر هم برای جلب توجه و ساکت کردن این خیل عظیم که بوی عید و خرید به

مشامشون میرسه بی نتیجه است( البته ازون آخر آخرای کلاس بوی خوردنی هم به مشام میرسه)

بیچاره هرچی کوبید روی تریبون ( جا استادی معروف ) کسی گوش نکرد آخرش ناچار شد خودش

بشینه روی تریبون اما بازم بی فایده است.

خب من برم تا تو این شلوغیه حموم زنونه ای یکی خِر ِ ما رو نچسبیده که تو این وسط چیکاره ای؟

که نشستی زنای مردم ( زنای آینده ی مردم "الهی آمین" ) رو دید میزنی و گزارش میدی ؟

 ...

هه هه هه دوباره یکی اومد بره بیرون اینقدر خندیدم که این دختر بیچاره ی پشت در نشین تا یکی

میاد یا میره زل میزنه تو صورت من Begging


پی نوشت : میدونم آپ بیمزه ای بود اما میخواستم بدونم آپ کردن سر کلاس درس چه مزه ای داره؟

خوشمزه بود !

می تونین امتحان کنید اما لطفا در انتخاب استاد مورد نظر خیلی دقت کنید  بعد نگین نگفتی!

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |دوشنبه 1387/12/19|

مست!!
موضوع:

بارون میاد از همون بارون های دونفره! منم سنت شکنی میکنم و یه نفره میام زیرش !

مست مستم دوست دارم کل مسیر رو لی لی کنان بدوم و شعر باز باران با ترانه رو بخونم . دوست دارم

به هر کی میرسم یه آدامس اُربیت تعارف کنم . دلم هوس آب نبات چوبی کرده از آخرین باری که آب نبات

چوبی خوردم سال ها گذشته !

یه شیطنت عجیبی زیر پوستمو قلقلک می ده !

دوست دارم  پشت سر هر کی که تو افکار خودش غوطه وره برم و یه دفعه بگم : پخ!

هرکیم بهم گفت دیوونه بزنم زیر آواز : دیوونه دیوونه ! دیوونه شو دیوونه!

دوست دارم برم سراغ یکی ازون تاکسی بارها  که گاو صندوق میفروشن و با جدیت بپرسم : آقا ببخشید

این گاو صندوقاتون کیلویی چند؟

دوست دارم کارگر ساختمون بغلیو بذارم تو فرغونش و کل محله رو بگردونمش و بلند بلند بخونم :

خوش به حال دیوونه    که تریلی میرونه!

دوست دارم چرخ و فلکیه  محل رو سوار چرخ و فلکش کنم و هی دورش بدم ، هی دورش بدم!

دوست دارم دست فروش دوره گردو به بستنی های خودش مهمونش کنم !

دوست دارم رو ی چمنای خیس وسط بلوار راه برمو بخونم : بارون بارونه    زمینا تر میشه!

آدمارو هم که نیگاه میکنم میبینم هر کی تو یه فکریه . یکی به یاد خاطرات بارونیه اون یکی به امید

خاطره های خوب بارونیه!

اوه این دختره رو جوری لباشو ورچیده و اخماشو در هم کرده  و با ناراحتی به بارون نیگاه میکنه که انگار

چی شده . مدام هم نیگاش به کفش هاشه که نوکشون یه کم گِلی شده . با بدجنسی تو دلم آرزو

میکنم که یه ماشین رد شه و سر تا پاشو گِلی کنه اونوقت آی میخندم ، آی میخندم!

به لطف بارون خانومای محترم با اینکه لوازم آرایششون واترپروفه اما بازم زیاد ریسک نکردن و کمتر

خودشونو رنگ و روغنی کردن!

آی آقایون نیشتونو ببندین شما ازونا بدترین!

ـ آبجی ، آبجی آخر خط نمی خوای پیاده شی؟

اوه ، مث اینکه رسیدم آقایون ، خانوما ادامه ی بحثمون باشه واسه یه روز بارونیه دیگه ، الان باید

برم سر کلاس تا اونروز بیشتر فکر میکنم ببینم دیگه دلم چیا میخواد .

فعلا!


 پی نوشت : مشروب نیست دلستره !

 

 

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |یکشنبه 1387/12/11|

آدمیزاد!!
موضوع:

خدا اون روز رو نیاره که این آدمیزاد دوپا به اندازه ی سر سوزن دانش چیزی رو داشته باشه اونوقت دیگه

واویلاست یه شیپور میگیره دستشو دو ..دورو..دو..دو ..  من فلان و من بهمان بر طبق نظریه

فیثاخروس ...

خدارو شکر همیشه هم یه مشت آدم ببو گلابی پیدا میشه که هیچی نمیفهمن و فقط تا یه صدایی

میاد بدو بدو جمع میشن  دورش ببینن چه خبره .

وااای وااییییییی وقتی هم که طرف میبینه دورش شلوغ شده هی پیاز داغشو زیاد میکنه و هر چی تعداد

آدمای دور و برش زیادتر میشن ماشالا انگار فک طرفو روغن کاری میکنن روونتر میشه واسه ور اضافی

زدن و وقتی هم رفت رو دُُورو به قولی جوگیر شد دیگه یکی نیس بیارتش  پایین ،هی باد میکنه و بالاتر

میره این وسط   کی و کِِی پیدا میشه که یه سوزن به این بابا بزنه و بادشو خالی کنه خدا میدونه

که هرچه دیرتر بدتر!

عادتمونه عادت هممون ؛ نگو نه که دروغ میگی!

اما حالا اونی که تو این راه اومده و ریشی سفید کرده هیچی نمیگه ، ساکته، میذاره هرچقدر دلت 

میخواد جولون بدی ؛ هر چرندی هم که بگی بازم سکوت ،سکوت ، سکوت! اصلا و ابدا هم به روی

خودش نمیاره که چیزی میدونه معمولا کسی هم دورو برش نیست.

اون موقع ها وقتی این صحنه رو میدیدم آی حرص میخودم ، تو دلم به اون استاد میگفتم : دِِ یالا مرد

یه تکونی بخور .. کلشو بچسبون به سقف .. حالیش کن که هیچی نیست .. یالا سوزنتو درآر ..

زود باش .. چرا هیچی نمیگی آخه ؟

اما حالا ...

فقط این مقدمه از گلستان تو ذهنم تداعی میشه ( فکر نکنی که در حد و اندازه ی این حرفام ، نه بابا

چون تو کتاب ادبیات سوم دبیرستانمون بود و معلم گرام ما را تشویق که چه عرض کنم مجبور فرمودند

 حفظش کنیم یادم مونده )

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز       کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بیخبرانند           کان را که خبر شد خبری باز نیامد

                            

                             کان را که خبر شد خبری باز نیامد!!!!!


پی نوشت: شیپور کدوم یکی بود؟

پی نوشت ِ پی نوشت : شیپور دیگه از مد افتاده کلاس نداره ! ترومپت بهتره نه؟


پا نوشت : آقا لطفا اینقدر به قالب های من گیر ندین . من همینم هر چیزی باید واسم تنوع داشته باشه

خوبه منم راه به راه بیام به قیافتون گیر بدم ؟ نکن اینکارو خوب نیست ، بده ، جیزه دیگه چی بگم

   بیخیال شی؟ 

 

نوشته شده توسط :مهشید تبدار | لينک ثابت |دوشنبه 1387/12/05|



لینک دوستان

بر باد رفته ( بربادرفته )
تولدی دیگر( کیمیا جون)
پرواز ( کیمیا جون )
سنگ خاکی دل سنگی( عبدو هندی)
هفت شهر عشق( بهار جون)
شب نویسی های یک مجری سیما ( آقا مهتابی )
ستاره ی سهیل ( رضا )
راحیل ( راحیل جون )
پسران ترشیده(مهران رسیده )
این است انسان ( حمیدرضا)
شناشیر ( اوسا محمد باقر )
رسم عاشقی(میثم)
هاچ زنبور عسل ( هاچ وکیل)
آرامکده ( علیرضا )
شعر و سیگار ( اسماعیل محمدی)
باسیدون ( روزبه )
فرزند کوهستان ( فرهاد تیزبین )
صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد میشویم (نیما)
یادداشت های یک خدا ( نظام )
عشقولانه (نیما)
دخترانه گل ( مژده ، نگین و... )
مهرنگار (مهدی)
برای تو ای نازنینم خواهم ماند ( افسانه عزیز)
ماجراهای من و مادرشوهر ( عروس بیچاره دوست داشتنی )
چشمه ای در بهشت ( طاهره خانوم گل )
** موسیقی اصیل ایرانی آرامبخش دلها** (رضا)
بی تو ( وکیل باشی )
یک فنجان مینی مال داغ ( نصیبه عزیز)
زیبا سرای پانیذ بوشهر( آرایشگر ماهر )
ه (ح) پ رو ط( ت) ( احسان )
واگویه های ونوس ( ونوس عزیز )
سوگند شبانه من و تو ( فاطمه عزیز )
وایت برد ( مموش )
عکس های من ( آرمان اصلاح پذیر )
امید ( سیمین جون )
من هنوز زنده ام ( احسان )
آوای بودن ( پگاه )
دیومد ( یه دوست خوب قدیمی )
ستاره شناس ایرونی ( امیر رضا پدرام )
تبعیدی قرن هشتم ( دکتر نوشدارو )
خرما چپون ( مش حسن چرت پرت گوی سابق)
چهل خونه (صداقت یک مرد)
روز بارونی ( مینا جون )
برای دلتنگی ام ( سمیه جون )
هفت اقلیم ( مهدی )
لحظه های خصوصی من ( کیوان )
مردگان را در اینجا زنده بیابید ( مسعود )
بردیا شاهزاده کوچولو ( جیگر خاله )
فریاد
فتو مهدی (مهدی)
آخرین برگ پاییزی


آرشیو دفتر

بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387


نویسنده وبلاگ :

مهشید تبدار

آمار سایت
كاربران آنلاين:

Edited by © Rouznevesht