تبليغاتX
هذیان های یک بیمار تب دار
هذیان های یک بیمار تب دار

 

تا اطلاع ثانوی

 

                                

 

             تخته شد !

 

 

 

 

 

آقا

 اگر بار گران بودیم رفتیم !        اگر با هذیان بودیم رفتیم !

ولی دل خودتو خوش نکن هرجا بریم برمیگردیم !

فعلا به دلیل پاره ای تعمیرات در اینجارو بستیم  ، نو نوار میشیم برمیگردیم !

در حال حاضر به شدت در حال مهشید تکونی میباشیم ! و شدت این تکوندن در حدی میباشد

که زلزله شناسی تو این منطقه خبر از یه چند ریشتری زلزله ی ناقابل داده !!

حالا اگه از این زلزله ها جون سالم به در بردیم ! برمیگردیم ! اگرم نه که ساعت و روز تشییع

جنازه از طریق دوستان اعلام خواهد شد !

 فعلا یه مدتی وبلاگ و نت و.... هرچی عامل اعتیاد آوره تعطیل و ما به تخت

بسته میشویم !

پی نوشت ۱: دعام کنید ! لطفا ( کاملا جدی میباشد ) ! دعا کنید گرفتاریم حل شه !

در عوض قول میدم دیگه اذیتتون نکنم و مردم آزار نباشم !

پی نوشت ۲: واقعا دلم واسه تک تکتون تنگ میشه !

پی نوشت ۳: زیادی پروانه ای شد !

جدی نوشت : خیلی خوبه که تو اوج استیصال متوجه بشی یکی نگرانته و واقعا میخواد کمکت

کنه حس خیلی خوبیه مث بوییدن سیب !

تشکر نوشت : این احتمال رو میدم که به اینجا سر بزنید ! پس اون چیزیو که رو در رو نتونستم

بهتون بگم اینجا میگم ! زبون و قلمم از تشکر قاصره ! لطفیو که در حقم کردید مطمنم

 نزدیک ترین

کسانم نمیکردن ! هیچی نمیتونم بگم فقط امیدوارم نا امیدتون نکنم !

فعلا !!!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/07ساعت 12:0 توسط مهشید تبدار| |
چند روزه میخوام آپ کنم  حسش نیست و تنبلی میکنم !

تابستون کسلی شده، راستش دو ساله که تابستون بهم مزه نکرده ! امیدوارم سال دیگه اینجور نشه !

هر چقدر حس کارکردنم کم شده در عوض حس خودشیفتگیم  خیلی زیاد شده !

واسه همینم این پست رو به خودم اختصاص دادم !

این چند مدت که وبلاگ دارم دوستان شاعری پیدا کردم که گه گا هی هم واسه من شعر گفتن

و باعث شدن بیش از پیش خود شیفته بشم !

چندتا از این شعر ها رو اینجا میذارم ! اما به علت پاره ای مسایلی که دیگه خودتون در جریانید

از ذکر نام خودداری میکنم ! اما این دلیل نمیشه کپی کنید ها !! حواستون باشه !تمامی این

اشعار متعلق به بنده ی خودشیفته میباشد !

بریم سروقت شعر ها :

 

 تابید با آفاق همه نور تو مهشید

 هرچند که خورشید به تقلید تو کوشید

 ما نیز سرودیم زبهر تو یکی شعر

 شاید که خدا خواست تب از جان تو کوچید

 

 من: به به ! احسنت تشویق

  

 تو را ای دوست جاوید آفریدند

 رقیب ماه و ناهید آفریدند

 کمی آب و کمی خاک

 رو بهم کردند و مهشید آفریدند

 

 من:  مرسی ! مرسی !

 

 تبدار هذیان گو ، شب خورده ای کوکو

 تو زالزالک هستی ، تو نیستی هلو

 منبعد تو را باید نامید مشتی خان

 یه مشتیه نانازیک، مشتی هالو

 

 من: عجبا ! نداشتیم ! قرار بود تعریف کنی ها !!متفکر

 

 مهشید دلم گرفته خیلی

 جز تو نداره به کسی میلی

 یک پیشنهاد خوب دارم

 مجنون بشوم تو هم چو لیلی ؟

 

من:

تا به جاهای باریک نکشیده ! همین جا این پست رو تموم کنم !!


پی نوشت : نداریم ! از کجا بیارم ؟ تموم شده  آقامونم نمیخره ! ما هم خوب ابتدا ی پست توضیح دادیم

چرا نمیتونیم خودمونیم بریم بخریم

تشکر نوشت : از همه ی دوستانی که  تو مدت ناراحتیم پیشم بودن ، تنهام نذاشتن و باعث

امیدواریم بودن ممنونم ! حالا چه از طریق وبلاگ یا ....

ایشالله تو عروسیاتون جبران میکنم ، فقط هم عروسی ها

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 17:10 توسط مهشید تبدار| |
...

و رفت !

به همین سادگی !

به همین سادگی پر کشید و رفت !

مادربزرگ مهربون

به قصه ها سفر کرد!!!

نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 18:28 توسط مهشید تبدار| |
با الهام ( دوست صمیمی ام ) بیرون بودیم . گفت : خیلی وقته بستنی انار نخوردیم بدجوری هوس

کردم بریم بخوریم ؟

گفتم : باشه ! کجا بریم ؟

گفت : بریم شانار !

گفتم : واااای نه ! یادت نیست همین چند ماه پیش به علت تخلفات بهداشتی یه مدت تعطیل بود ؟

نه ، اونجا نریم بریم نارسو !

گفت : تو که میدونی من این چیزا  واسم مهم نیست . این تویی که حساسی ! باشه بریم نارسو!

رفتیم

به نظر خیلی تمیزتر از شانارمیومد! دونفر اونجا کار میکردن بعد از اینکه سفارش دادیم و بستنی هامون

آورده شد ؛ هردو رفتند پشت یخچال مغازه و به کارشون مشغول شدند .

هنوز اولین قاشق بستنی رو نخورده بودیم که صدای یکیشون اومد : اوه عجب کثافت کاری شد!

اون یکی در  حالی که سعی میکرد آروم تر صحبت کنه گفت : عیب نداره ! شده دیگه ! دلت پاک باشه !

الهام :

من:

و هر کاری کردم دیگه نتونستم حتی لب بزنم !

الهام : تا تو باشی اینقدر حساس نباشی ! اگه نمیخوری بستنی تو بده من ! من اگه غذا کثیف نباشه

بهم نمیچسبه


پی نوشت : حالا یه عمر سرم منت میذاره که من دعوتت کردم بستنی

پی نوشتِِ پی نوشت : خیلی وقت بود خاطره نذاشته بودم تو وبلاگم گفتم دوباره  بذارم ببینم چه

 مزه ایه؟ آخه مزه اش یادم رفته بود  خوش مزه بود اما نه مث بستنیه !

اصل کاری نوشت : ممنونم  که مرتب بهم سر میزدید ! و فراموشم نکردید

خوشحالی نوشت : تو این مدت اتفاق های خوب زیاد افتاد ! یکیش آشنایی و دیدن بچه های وبلاگ

نویس بوشهری بود ! گرچه تلاششون واسه اینکه شام دعوتشون کنم بی نتیجه موند

بازم نوشت : دیگه منتظر چی هستی ؟ همه رو گفتم که

 

نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 17:40 توسط مهشید تبدار| |
ورق ها رو پخش میکنم جلوم و حسابی قاطیشون میکنم ، دوباره جمعشون میکنم و بُُر میزنم و از

پشت میچینم و جوری حریصانه فال میگیرم که انگار قراره واقعا آینده ام رو بگه؛ توی ورق ها  دنبال چیزی میگردم

که خودم هم میدونم نیست .

میاد داخل و نگاهی بهم میکنه و پوزخندی میزنه و میگه : به به ! شمع و گل وپروانه همه جمعند دیگه،

اخم هامو در هم میکشم و رویم و بر میگردونم و به فال گرفتنم ادامه میدم .

کم محلی کردنم رو نادیده میگیره و میگه : حافظ و شمع و قهوه بس نبود حالا اسباب لهو و لعب هم

اضافه شد ؟

واسه اینکه لجشو در بیارم دهن کجی میکنم و میگم چیه خوشتون نمیاد ؟ مسلمونیشم داریم!!

با تسبیح و قرآن هم میتونم فال بگیرم . اگه قهوه به مذاقتون خوش آیند نمیاد چای هست ها !

با اونم میشه فال گرفت.

لبشو میگزه و میگه : استغفرالله ! شما به قرآن خدا هم حرمت نمیذارید !!

چقدر جوون امروز بی هویت شده . کمی خودت رو تکون بده . تو فال هات دنبال چی میگردی ؟

برو تلاش کن تا به دستش بیاری .

زیر لب میگم دنبال همون چیزی که تو خرابش کردی و دیگه هم قابل درست شدن نیست .

میگه : چی میگی زیر لب با خودت غر غر میکنی؟ بلند بگو منم بشنوم .

میگم : هیچی!

- هیچی ؟ هیچی که نشد حرف ! نشد کار ! آخه مشکلت چیه ؟ چی کم داری ؟ چی میخوای که

نداری ؟

تو دلم میگم : خودم رو !!!

ـ چرا هیچی نمیگی ؟ بایدم هیچی نگی ، اصلا چی داری که بگی؟ هان ؟

از خودتون هیچی ندارین همتون همین طورید ، زندگی واستون همین جور خوش خوشان میگذره

واسه یه لقمه نون سگ دو نزدید که اینجور لگد به نعمت نزنید . همه ی وقتتون شده یا فال

گرفتن یا پشت کامپیوتر نشستن و واسه همدیگه با این آدمک های کله زرد قلب و بوسه فرستادن.

اینقدر تو دنیای مجازی گشتین که خودتونم دارین کم کم مجازی میشین عملا بود و نبودتون فرقی

نمیکنه . این ها همه توطئه ی آمریکاست ، تاثیر شیطانه . پاشو ! پاشو ! از تو حرکت از خدا برکت !

و بدون اینکه منتظر جواب بشه از اتاق رفت بیرون شاید چون میدونست جوابی نخواهد شنید.

از شنیدن کله زردیا و دنیای مجازی لبخند محوی روی لبهام نقش میبنده ؛ همه ی تلاشش رو کرد

که بگه دنیاتو میشناسم و منم میفهمم. حتی ته حرفاش غرور ناپیدایی هم بود گویا خودشم از

این کله زردیا بدش نیومده .

دلم میخواد بهش بگم من از بی چادری خونه نشینم ! اما حوصله ی بحث کردن رو ندارم میدونم

تا بخوام لب واکنم باز میره بالا منبر .

حوصله ندارم از اول بگم که دست روی هر کاری گذاشتم یا به شخصیت اجتماعیت نمیخورد  یا

خونوادگیت یا مذهبیت و یا به مذاقت خوش نمیومد  و اون کارهایی هم که واسشون ایرادی

پیدا نمیشد اینقدر سنگ انداختی جلوشونو و به طریقی مانعشون شدی که عملا ازم هیچی

نموند . خدا بیامرزه پدر آمریکا که با وجودش نعمتی شد برای شما !!

نمیدونم شاید هم ایراد از منه اگه یه بار قد علم کرده بودم شاید الان ....

با بی قیدی شونمو میندازم بالا و  میگم بیخیال  و دوباره مشغول فال گرفتن میشم .

سرباز ، تک دل ، بی بی = یه عاشق واقعی داری اما رقیب سرسختی هم داری !

خنده ام میگیره ! چه فال چرتی ! دوباره ورق هارو پخش میکنم .

از اون اتاق باز صدام میکنه : شیرین ، شیرین ! این کله زرده که موهاشو چنگ میندازه یعنی چی ؟


پی نوشت : این کله زردیا ایده ی داروغه ی عزیز بود ، همین الان بگم تا بهم انگ سرقت ادبی نخورده

پی نوشتِِ پی نوشت : چقدرم که ادبی

پا نوشت : دو پست قبلی رو حذف کردم گمونم نباشن بهتره ! البته بیشتر به پیشنهاد دوستان بود.

اصل کاری نوشت : فعلا یه مدتی نیستم !!! اگه بهتون سر نمیزنم ازم دلخور نشید . گرفتاری دارم

که باید حل شه ! اما بر میگردم ، حتما !! دوستون دارم !! فراموشم نکنیدااااا   !

 

نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت 22:30 توسط مهشید تبدار| |



                                              چرا ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 1:38 توسط مهشید تبدار| |
گرسنگی طاقتش رو ربوده بود ؛ ضعف و بی حالی عجیبی تموم بدنش رو فراگرفته بود . به شدت تشنه بود

اما نای بلند شدن نداشت . سعی کرد به خودش روحیه و انرژی مثبت بده به خودش تلقین میکرد که حالش خیلی

خوبه به رویاها  و آرزوهای شیرینی فکر کرد اما شکم گرسنه آرزو حالیش نمیشد ته همه ی فکر ها و رویاها به یک

چیز میرسید . به غذا !

سعی کرد حواس خودش رو پرت کنه کنترل تلوزیون رو برداشت و تلوزیون رو روشن کرد .

کانال 1 : کالباس و سوسیس همیشه ماسیس !

کانال 2 : خانوم های محترم امروز میخوام طرز تهیه غذایی رو بهتون آموزش بدم که سرشار از پروتئینه !

کانال 3 : عزیزم میخوام ببینمت واسه ناهار بیا همون رستوران همیشگی .

قبل از اینکه به رستوران همیشگی برسند تلوزیون رو خاموش کرد.

به زحمت بلند شد .سرش لحظه ای به دوران افتاد، به سختی خودش رو نگه داشت که نیوفته دیوار رو حامی

خودش قرار داد و خودش رو به آشپزخونه رسوند و کمی آب خورد . انگار تک تک سلول های بدنش آب رو

می بلعیدند . هوا به شدت دم بود احساس خفه گی کرد پنجره ی آشپزخونه رو باز کرد تا نفسی تازه کند

پنجره ی آشپزخونه ی همسایه هم باز بود بوی زعفران غذای زن همسایه وجودش را پر کرد سعی کرد حدس

نزند که چه غذایی دارند چون اونوقت حالش بدتر میشد صدای شکمش هم این قضیه رو تایید میکرد.به ناهار

خودش که فکر کرد حالش بدتر و بدتر شد و کلی غصه اش گرفت و دلش به حال خودش سوخت .

پنجره رو بست و به کمک دیوار به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید دهنش خشک شده بود و مزه ی گس

میداد .

مجله ای برداشت و شروع به ورق زدن کرد وسط مجله یک عکس تموم رنگی از یه مرغ سوخاری با مخلفاتش

تبلیغ ماکروفر بود احساس کرد معده اش اسید ترشح کرد و دلش پیچ و تابی خورد قبل از اینکه حالش بدتر

بشه سریع ورق زد اما صفحات بعد هم هر کدوم  به بهانه ای عکس یک خوردنی اشتها آور روبه  نمایش در

آورده بودند حتی صفحه ای هم که مربوط به رژیم غذایی  بود هم عکس کلی خوردنی کشیده بود و زیرش

نوشته بود : بخورید و لاغر شوید.

با عصبانیت مجله رو بست و به گوشه ای پرت کرد . طاقتش لحظه به لحظه کم تر و کم تر میشد و قوایش

به تحلیل میرفت .

دراز کشیدن  و بیکاری بیحال ترش میکرد باید جوری سرگرم میشد  بلند شد و پای کامپیوتر نشست و 

به وبلاگ دوستانش سری زد.

- امروز با دوست پسرم رفتیم سینما کلی چیپس و هله هوله خوردیم .

- دیروز با نامزدم رفتیم بیرون آیس پک خوردیم .

- دیشب سالگرد ازدواجمون بود واسه همین همسرم منو به یه رستوران سنتی برد.

- دیروز افشین شرط رو باخت و مجبور شد  هممون رو شام پیتزا دعوت کنه .

ای کوفتتون بشه چیز دیگه ای نیست که بخواین راجع بهش صحبت کنید؟ همش غذا ، غذا ، غذا

چشماش داشت سیاهی میرفت ، سرگیجه بدی گرفته بود ؛ هوای اتاق برایش خفقان آور شده بود اما

نمیتونست پنجره رو باز کنه چون مطمئن بود  بوی کباب های کبابی پایین خونشون حالش رو خراب میکنه.

توی ذهنش مرغ سوخاری توی مجله ، غذای زن همسایه ، کباب های کبابی و غذای آشپز تلوزیون و ...

همه و همه در گردش بودند . اما در آخر میرسید به ناهار خودش و یاد ناهارش گریه اش مینداخت

نصف نون جو و دو تا دونه خرما !

کم کم داشت از حال میرفت باید کاری میکرد . دستش رو دراز کرد و تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت .

- الو رستوران فارسی ؟ مشترک 192 هستم . یه پرس جوجه کباب میخواستم ، یه پرس مرغ سوخاری ،

نه اجازه بدید یه پرس ، یه پرس آهان یه پرس هم عدس پلو با گوشت ، یه نوشابه ی خانواده ، سالاد و

دسر ومخلفات هر چی که دارید بذارید . فقط لطفا عجله کنید چون مهمون دارم سریع  واسم بیارید .

نیم ساعت بعد پنجره های خونه باز بود و نسیم خنک پاییزی میپیچید . سفره ای گسترده بود و عین

قحطی زده ها با ولع تموم غذا میخورد . خوشحال بود ومیخندید و دیگه سرش گیج و چشماش

سیاهی نمیرفت .

اون شب آشغالیه محل از بین آشغال ها کاغذی توجهش رو جلب کرد .

چگونه در 10 روز 10 کیلو کم کنیم !

صبحانه : یک لیوان چای کمرنگ

ناهار : نصف نان جو + 2 عدد خرما

شام : یک کاسه کوچک سالاد بدون هیچگونه افزودنی . البته میل نشود بهتر است


پی نوشت :  از همه ی دوستانی که در پست قبل اعتراف کردند ممنونم به خصوص : آقای مهتابی ، آقا فرزاد و

راحیل گل و بهار مست عزیز و پانیذ دوست داشتنی!

پی نوشت پی نوشت :  پست قبل نتایجی هم داشت هیچکدوم از بچه های وبلاگ نویس اهل سرکار گذاشتن 

نیستن ! اصلا ! اصلا ! این همه آدمی هم که از صبح تا شب یا سرکار میذارن یا سرکار میرن احتمالا

از فضا میان.




نوشته شده در سه شنبه 1388/02/29ساعت 19:36 توسط مهشید تبدار| |
یه مدتیه که خیلی حواس پرت و فراموشکار شدم ، هر روز هم کلی از وقتم صرف این حواس پرتی میشه مثلا : موبایلم دستمه کل اتاقو واسش زیر و رو میکنم یا یه جیزو میذارم جایی که یعنی جاش امن باشه و گم نشه اما بعدش هر چی فکر میکنم اون جای امن یادم نمیاد که نمیاد .

همش به خودم دلداری میدم که چون ذهنم درگیر امتحانات و مسایل جور واجوره که همشون هم با هم اتفاق افتادن باعث شده که حواس پرت بشم وگرنه واقعا حواس پرت نیستم  اما این قضیه دوشنبه ی هفته ی پیش به اوج خودش رسید .

اون روز یه امتحان سخت داشتم با کلی اسم و تاریخ . ترس ورم داشته بود که نکنه سر امتحان این اسم ها و تاریخ ها رو قاطی پاتی کنم یا یادم بره  واسه همین صبحش بیدار شده بودم و داشتم اسم ها و تاریخ ها رو مرور میکردم که مامانم صدام کرد: بیا تلفن کارت داره !

یه نگا هی به ساعت کردم و با غیض رفتم طرف مامانم قبل از اینکه چیزی بگم آروم گفت :من دروغ نمیگم . دهنی گوشیو گرفتم و گفتم : کی گفت دروغ بگید میگفتید داره درس میخونه ؛شونشو بالا انداخت و گفت : حالا به جای بحث کردن جواب تلفنو بده

گفتم : بله ؟

ـ سلام ، مهشید جون خودتی ؟

ـ سلام ، بله خودم هستم شما ؟

ـ منو نمیشناسی ؟

ـ نه ، شرمنده !

ـ عیب نداره ، سوژه شد بخندیم !

ـ  بله ؟

ـ چیه بهت بر خورد ؟ خب یه کم به مخت فشار بیار تا سوژه نشی واسه خنده .

استرس امتحانو کمبود وقت داشته باشی یکیم تست هوش ازت بگیره

ـ خب حداقل راهنمایی کنید

ـ ا م م م م ، باشه ؛ به خاطر گل روی ما هت راهنماییت میکنم . هفته ی پیش کنار دریا ! یادت اومد؟

هر چی به ذهنم فشار آوردم که من هفته ی پیش کنار دریا چه شخص خاصی رو دیدم هیچی به هیچی !  کم کم داشت حرصم از این حافظه ی مزخرفم در میومد .

با شرمندگی و خجالت گفتم : شر مندم ولی هنوز نشناختمتون !

ـ عیب نداره سوژه شد بخندیم !

دیگه داشتم کفری میشدم آخه این کدوم یکی از دوستای منه که قایم باشک بازیش گرفته ؟ ولی هر کیم هست مطمنم که صداشو قبلا از پشت تلفن نشنیدم . هرچی هم فکر میکردم هیچی به ذهنم نمیرسید . تو دلم به خودم گفتم : زرشک ! با این حافظه میخوای امتحان بدی ؟

ـ ببخشید اگه ممکنه خودتونو معرفی کنید !

ـ نه باید خودت بشناسی

ای بابا عجب گیری کردما ! سعی کردم خونسرد باشم گفتم :من شما رو اصلا یادم نمیاد محبت کنید معرفی کنید

ـ واقعا که ! عجب دوستی هستی به همین زودی یادت رفت ؟ بابا خودت اونروز شماره خونتونو

بهم دادی ! یعنی اینقدر حافظه ات تعطیله ؟

دیگه حسابی کفری شده بودم آخه من به کی شماره دادم اونم شماره ی خونه ! وای خدایا پس چرا هیچی یادم نمیاد !

ـ حالا امرتونو بفرمایید!

با غیض گفت : برو بابا تو هم با این حافظه ات ! ولی واقعا سوژه ای واسه خنده ! فردا اومدی دانشگاه جزوه ی آمارتم با خودت بیار ! یادت نره ها ؟

با یه حساب سر انگشتی پی به دو نکته ی وحشتناک بردم :

۱- من سه شنبه ها کلاس ندارم !

۲- تو تموم دوران تحصیلم تو دانشگاه درسی به نام آمار نداشتم !

با جدیت گفتم : شما منزل کیو می خواستید ؟

انگار یه کمی جا خورد گفت : مگه اونجا منزل جعفری نیست ؟

با عصبانیت گفتم : نه !

کمی من و من کرد و گفت : شما هم مهشید هستید ؟

ـ آره مهشیدم ولی مهشید جعفری نیستم !

ـ ای وای تو رو خدا ببخشید مث اینکه اشتباه گرفتم .

ـ عیب نداره سوژه شد بخندیم .

پی نوشت ۱ : کمی به حا فظه ام امیدوار شدم !

پی نوشت ۲ : چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی !

پی نوشت ۳: تا حالا شده بخواین کسی رو سر کار بذارید بعد ببینید که خودتون سر کار بودید؟

بدجنسی نکنید حتما تو نظراتون بهم بگید . منتظرمااااا !

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 20:20 توسط مهشید تبدار| |
باصدای چک و چک قطره های آب از خواب بیدار میشم ، قبل از اینکه چشمام رو کامل باز کنم یه قطره

هم به پیشونیم میخوره!!!

یه کم فکر میکنم وسعی میکنم به باد بیارم که کِی و کجا خوابیدم ؟ اما تا اونجایی که یادم میاد خونمون

بود و اتاقم که با این تاریکی و ظلمات و سرما در تضاد بود.

نکنه دارم خواب میبینم ؟ اما اینجا واقعی تر از یه خوابه . از جام بلند میشم ؛ رو چه جای سردی

خوابیده بودم !  سرمای عجیبی تا مغز استخونم رو میسوزونه و ظلماتی که همه جیز رو در خودش

بلعیده !

راه میوفتم و کورکورانه و با احتیاط دستم رو توی هوا حرکت میدم  به دیواری بر میخورم که سرد سرده

مثل تن یخ زده ی یه مرده ! از تصورش وحشت بدی تمو م وجودم رو فرا میگیره !  دوست دارم بزنم

زیر گریه اما حتی اشکهام هم بهت زده اند . دستم رو بر روی تنه ی سرد دیوار  میکشم  و در

امتداد دیوار حرکت میکنم به امید یافتن نوری یا گرمایی !

چشمام به تاریکی عادت کرده اما ظلمات غریبی که اونجاست هنوز هم بر همه چیز حکمرانی میکنه  !

به پله ای بر میخورم که به سمت پایین کشیده شده . حس بدی دارم احساس میکنم پایین پله

اوضاع از اینجا بدتره اما موندن هم فایده ای نداره ! تصمیم میگیرم  یه سری به پایین بزنم و اگه

شرایط بهتر نبود دوباره برگردم بالا .

پله ها بلند و لیز بودند با احتیاط  پایین میرفتم ! ترس ورم داشته بود که نکنه لیز بخورم و تا قهر اون

تاریکی فرو برم . یه چیزی مثل یه نفس سرد همرام بود  که  سرماش پوست تنم رو به گز گز

میانداخت و موهای تنم  رو سیخ میکرد .

کم کم اشکهام در حال سر آزیر شدن بودن . خدایاااا  اینجا دیگه کجاست ؟

یکی جواب داد : جهنم !

از صداش وحشت کردم و جیغ بلندی کشیدم حتی نزدیک بود لیز بخورم داد زدم : تو ، تو کی هستی ؟

خودت رو به من نشون بده !

با صدایی محکم و خشن جواب داد : نترس بچه ! چته داد و بیداد راه انداختی ؟ تاریکه !  نمیتونی منو

ببینی گرچه اگه روشنم بود نمیدیدی ! نترس بهت آسیبی نمیرسونم یعنی نمیتونم برسونم !

از وحشت صدام در نمیومد  . همونجا نشستم و  زانو هامو تو بغل گرفتم . خودمو به دیوار چسبوندم و

از سر استیصال شروع کردم به اشک ریختن .

- چته چرا گریه میکنی ؟

ـ تو کی هستی ؟

ـ چه فرقی میکنه ؟ فکر کن یه راه گمکرده مثل تو ولی با این تفاوت که اینقدر اینجا مونده که همه سوراخ

سمبه ها و راهاشو بلده به جز  راه فرار !

ـ یعنی منم ممکنه که اینجا موندگار بشم ؟

ـ اگه راهو پیدا نکنی ، آره !

ـ خب راهو از کجا پیدا کنم ؟

- عقل کل اگه خودم میدونستم که الان اینجا نبودم !

ایندفه بلندتر به گریه افتادم ! هرچی فکر میکردم یادم نمیومد که چطوری از این جا سر در آوردم ؟

ـ چته باز زر زرت به راه افتاد ؟

ـ اصلا اینجا کجاست که من اومدم ؟ چطوری اومدم ؟

ـ یه بار بهت گفتم : جهنم ! ولی اینکه چرا و چطوری اومدی رو خودت بهتر باید بدونی !

با تاکید و تردید پرسیدم : جهنم ؟ منظورت از جهنم چیه ؟

ـ اِه ! بچه تو چقدر خنگی ؟ داری حوصلمو سر میبری . یعنی تا حالا اسم جهنم به گوشت نخورده ؟

کمی خودمو جمع و جور میکنم و میگم : چرا خب ! خورده ! اما او ن جهنمی که من میشناسم با

اینجا فرق داره . یعنی اون جهنمی که من شنیدم پر از عذاب و آتیش و آدمه !  اما اینجا سرد و تاریک و

خلوته !

ـ مگه چند بار به اون جهنم رفتی ؟

ـ خب راستش ، هیچ بار !

ـ خب پس وقتی جایی نرفتی و ازش خبر نداری !  چطور با اطمینان میگی اینجوریه یا اونجوری نیست ؟

وقتی بهت میگم اینجا جهنمه حرف گوش کن !

و شروع کرد به بلند بلند خندیدن . صداش تو اون سردابه؛ تو اون ظلمات سرد و وحشی میپیچید و

وحشت زده ترم میکرد . از ترس کنترلم رو از دست دادم و  بی اختیار شروع به دویدن کردم .

که شاید بتونم خودم رو برهونم از اون وضعیت؛ نمیدونم شاید هم داشتم از خودم فرار میکردم اما

نتیجه اش  سنگی بود که باعث شد محکم به زمین بخورم  و فریاد درد آلودم فضای خالی وحشت

رو پر کنه !

صدای زمین خوردن و فریادم باعث شد که صدای قهقهه ی چندش آورش بیشتر و بیشتر به گوش

برسه !

 دردی در زانوی چپم به شدت بی تابم میکرد و هق هق  گریه ام بی تاب تر از من بود . با بغضی سنگین

و صدایی لرزان، نومیدانه میپرسم : به فرض هم که اینجا جهنم باشه ، هنوز که قیامتی نشده ،

حساب و کتابی نشده که منو آوردید و اینجا انداختید .

ـ اولا که من تو رواینجا نیاوردم  من خودم هم آورده شدم ! ثانیا هر روز قیامته و حساب کتابه شما

خوابید و نمیفهمید . هرشب حساب و کتاب هاتون انجام میشه !

درد توانم رو بریده . ترجیح میدم سکوت کنم و به این فکر کنم که چرا اینجام ؟  اما درد مهلت هیچی

رو بهم نمیده !

زمان میگذره نمیدونم چقدر ؟ فقط این رو میدونم  که دردم ساکت شده و بدنم کرخت ! صدایی از

همصحبت ناپیدایم هم در نمیاد ؛ ترجیح میدم منم چیزی نگم تا باز شروع نکنه !  سعی میکنم

آروم باشم و دعا بخونم اما دعایی به ذهنم نمیاد . هرچه بیشتر به مغزم فشار میارم کلمات بیشتر

فرار میکنند.

قوا و رمقم رو به اتمامه که دستی میبینم و نوری ! اما صورتش پیدا نیست ! خون به رگهام میدوه و

قلبم گرم میشه ! آروم زیر بازوم رو میگیره و بلندم میکنه . چه تن گرمی داره !

کمکم میکنه که لنگ لنگان به راه بیوفتم در حین رفتن صدای همصحبتم رو میشنوم که : آی راهنما

هنوزم نوبت من نشده ؟

و جواب : سکوت بود و سکوت !

نمیدونم چرا باهاش راه افتادم اما وجودش گرمی داشت و اطمینان ! بدون کلامی حرف !

من رو تا جایی میرسونه و نور چراغش رو به صورتم نزدیک میکنه ! احساس میکنم  که با دقت نگاهم

میکنه ! اما من همچنان از دیدن چهره اش محرومم !

بالاخره سکوت شکسته میشه و من صدای گرم و مهربونش رو میشنوم : چندتا پله بیشتر نمونده

این چندتا پله رو باید تنها بری بالا و بعد از اون از اینجا نجات پیدا میکنی . برو که این بار ضمانتت

رو کردن ! حواست به خودت باشه !

بعد هم با لحنی نیمه شوخی و نیمه جدی میگه : دیگه اینورا نبینمتا که اگه باز پیدات بشه خودم

پوستتو قلفتی میکنم . حالا برو !

از گفتن هر چیزی عاجزم زبونم خشک شده و تلاشم برای تشکر کردن بی نتیجه  میمونه فقط و فقط

اشکمه که سعیش در حق شناسی و تشکر  به بار میشینه !

به کمکم میاد و میگه : لازم نیست  چیزی بگی ! برو!

لنگ لنگان از پله ها بالا میرم ! پس از عبور از آخرین پله سر از یک قبر در میارم نگاهی به پشت سرم

و به اون تاریکیه محض میکنم و پا میجنبونم و از قبر میام بیرون !  دور و برم رو نگاه میکنم  درست وسط

یک قبرستونم اونجا هم ترسناکه اما نه به ترسناکیه اون پایین نفس راحتی میشکم و لبخندی میزنم

ولی لبخندم در عرض یک ثانیه باشنیدن صدای پارس سگ های گرسنه و وحشی روی لبم میماسه !

در کمتر  از یک دقیقه دور و برم پر شده از سگ هایی که برایم دندان تیز کردن. پای لنگم  فکر

فرار رو به شدت از ذهنم دور میکنه !

باز هم وحشت زده به انتظار تقدیر خویش مینشیم که اینبار شاهد تکه تکه شدن تنم باشم یا باز

دست نجاتی به یاریم بیاید .

یکی از سگ ها جلوتر و جلوتر میاد و حالا دیگه به قدری نزدیک شده که سردی و تیزی دندوناشو

حس میکنم اما قبل از اینکه بهم حمله ور شه از شدت ترس بیهوش میشم !

با تابیده شدن  نوری به چشمام بیدار میشم  کمی طول میکشه  تا چشمم به نور عادت کنه !

کمی بعد لبخندی تموم صورتم رو پر میکنه اوه ! خدا رو شکر ! توی اتاقم بودم ! من خواب دیده بودم

و چه کابوس بدی بود و چقدر واقعی !

سعی میکنم دیگه بهش فکر نکنم ! پا میشم برم آبی به سر و صورتم بزنم که میبینم زانوی چپم

کبود شده و درد میکنه و لنگ میزنه !


 پی نوشت : میدونم آپ طویلی بود اما این برای اون دوستانی که هی میان غر میزنن که چرا آپ

نمیکنی؟ فکر کنم تا مدت ها کافی باشه

پی نوشت پی نوشت : زیاد حرفای یه تبدار هذیون گو رو باور نکنید چون ممکنه که مث خودش بشید

 


هذیون نوشت : به نظر شما  این ها همش خواب بوده یا نه ؟

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت 17:0 توسط مهشید تبدار| |
ببخشید دیر اومدم اما با اجازتون  یعنی من هنوز تریپ دپرسینگم ! اما واقعیتش در س ها  و امتحانات

میان ترم وقت چندانی واسم باقی نگذاشته !

بابت مشکلم هم از همدلی  همتون ممنونم !  و سپردم به خدا، همه چیز رو سپردم به خودش و بس

و میدونم که همیشه بهترین ها رو واسم خواسته و سر راهم قرار داده ! پس فقط و فقط ازش میخوام

که بهم صبر بده ! شما هم واسم دعا کنید !

دیروز داشتم میون خرت و پرت های قدیمم میگشتم که یه دفتر مربوط به زمان سرخوشیم ( نوجونی )

پیدا کردم که یه سری نوشته های اون موقعم و مطابق با اون حال و هوا توش بود .

واسم جالب بود که یه زمانی احساسات آدم چقدر عجیب و غریب و نابه ! و .....

بقیه اش رو نمیگم شما نظر بدید راجع به دوران خیال انگیز و سر خوشی من . یکی از نوشته هاشو اینجا

میذارم !

 

"همه چیز آرام است ، خیلی آرام ، آنقدر که گویی هیچ چیز بدی وجود ندارد . صدای نفس هایم

گام به گام با صدای ثانیه شمار بی قرار ساعت همنوایی میکند.

شب ، چادر مخملیش را بر سر شهر کشیده و مهتاب از گوشه ی چادر شب و از کنار پنجره ، آرام و

شیطان ، پاورچین پاورچین به داخل اتاقم آمده ، به دور گیسوانم پیچیده و صورتم را نوازش میکند .

شاخه ی درخت کنار پنجره با نوازش نسیم خودش را به پنجره میکشد و نومیدانه به دنبال روزنیست

که به داخل بیاید و با برگهایش گیسوانم را آذین ببندد .

همه ی شهر در خواب است ، سکوتی غریب سراپایم را در بر گرفته و به بازی میدهد  و من آرام

چشمانم را میبندم و به صدای نفس هایت که خون امید را در رگهایم به جریان در میاورد گوش میکنم

نفس هایت را میشمارم : یک ، دو ! یک ، دو !

آنقدر منظم و دقیق است که نفسم را در سینه حبس میکند . گرمای نفس هایت پلک های بسته ام

را میسوزاند . من تو را حس میکنم بی آنکه در کنارم خفته باشی ،عطر تنت بسترم را مست حضورت

کرده بی آنکه آن را لمس کرده باشی .

در کنارت احساس غرور بی ریایی میکنم مثل اولین بار که جدول ضرب را از حفظ گفتم .

تو ، از کدامین دیاری ؟ آنجا که مردمانش در ورای تیره گی آسمان دلگیر به کوچ پرستوها مینگرند ؟

یا آن دیار که رویش گل خوشرنگ عشق را سزاوارترییند ؟

چیستی ؟

کیستی ؟

زاییده ی سپیده دم یک روز زمستانی در پایان شبی دراز و سخت ؟

یا حضور بی برگ شاخه ی سبزی که آمدن بهار را نوید میدهد؟

کیستی که آمدنت چنان گونه هایم را گلگون میسازد  که گل سرخ را شرمگین و سر به زیر میسازد و

گرمی نفسم آفتاب را قلقلک میدهد؟

از هر کجایی ، از هر حادثه ای و از هر زمانی که به قلبم آمدی خوش آمدی !

دوستت دارم که دوست داشتنی ترینی !"

                                                                          زمستان ۸۴

خیلی سر خوش و رویایی بودم نه ؟ به قول دوستان  زیادی پروانه ای بودم .

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت 1:8 توسط مهشید تبدار| |
چشمامو میبندم و سعی میکنم به هیچی فکر نکنم ، اما نمیشه باز بهار اومده .

بهار لعنتی، بهار دوست داشتنی ، نمیدونم ، نمیدونم !

باز بهار شد و منو در هم ریخته و شیدا کرد !

منتظرم ، منتظرم هر لحظه منتظرم .  حتی نمیدونم چرا منتظرم ؟

اصلا منتظر کیم  ؟   عقلم هم که مثل همه ی اینجور موقع ها به جایی قد نمیده ! چشم از موبایل بر 

نمیدارم ، نمیدونم چرا ؟ بی دلیل ثانیه ها رو میشمارم !

دلتنگم ، دلتنگم ، دلتنگم !

کاش بر نگشته بودم !

برای من که چشم انتظاری نداشتم ، هر جا بودم آسمون همین رنگ بود و همینقدر دلگیر !

دلم تنگه و یه بغض سرکش تنگ ترش میکنه ! اشکهام جاری میشن ؛ نفس عمیقی میکشم بوی بهار

نارنج توی دماغم می پیچه ، بی اختیار میخندم .

میرم زیر بارون ، قدم میزنم  و آروم آروم اشک میریزم و خاطرات کهنه رو زیر و رو میکنم !

صدای رقص قطره های بارون و اشکهای بی صدای من  دل هر رهگذری رو میلرزونه !  اشک ریختن

زیر بارون رو دوست دارم ، مزه مخلوط اشک و بارون رو هم دست دارم !

باز هم بر میگردم به عقب اما نه زیاد ؛ ذهنم همین نزدیکیاست  رو ی لحظه ی بر گشتنم قفل شده

چقدر موقع برگشتن خوشحال بودم اینقدر خوشحال که انگار از اسیری بر میگردم نه از سفر !

چقدر اشتیاق داشتم ، چقدر منتظر خبر های خوب بودم ، فکر میکردم برگردم بقیه هم به اندازه ی

من دلتنگند . جالب بود ، خییییییلی جالب بقیه فراموشم کرده بودن ! به همین راحتی!

چقدر سریع جای خالیم پرشده بود .

دلتنگم ، دلتنگم ، دلتنگم !

دل آسمونم مث دل من گرفته !

با هم اشک میریزیم آروم آروم !

چقدر دلم برای جای خالیم تنگ شده بود  ، به جای خالیه پرشده ام که نگاه میکنم دلم بیشتر میگیره !

جای من چه حقیرانه پر شده بود !

چقدر حقیر بودم و خودم نمیدونستم !


پی نوشت : میدونم آپ دلگیری بود  اما چکنم دست خودم نبود واقعا ! به بزرگی خودتون ببخشید .

دوست داشتم بعد از حدود یک ماه بهتر از این بر میگشتم . دوست داشتم ساز و دهل میگرفتم دستم و

میخوندم :

اومدم باز اومدم

کفتر بودم غاز اومدم

از راه شیراز اومدم

اونور اهواز اومدم

با صدتا سر باز اومدم

.....

نشد دیگه نشد  بزرگواری و کن از من بگذر !

پی نوشتِ  پی نوشت : شاید دیگه آپ نکردمو در اینجا هم تخته شد !  نمیدونم ! نمیدونم ! نمیدونم !

 

پا نوشت : مسکن داری ؟؟ باز تب کردمو هذیون میگم !


 هذیون نوشت : خدا جون هیچ وقت ناشکرت نبودم و کافرت هم نابودم اما تو هم وسط این خرابات حال

من و قاطی پاطی شدنام ، قاطی پاتی ترم میکنی ؟

 نکنه تو هم از دست ما قاط زدی ؟

آخه قربون بزرگیت، آفتاب و بارون همزمان ؟ این دیگه چه صیغه ایه؟


زورکی نوشت : راست میگن وقتی میخواد اتفاق بد بیفته همه چی باهم اتفاق میفته !

ابرو باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا اشکتم در نیارن ولکن نیستن ! حالا که من بالاخره با یه قالب کنار اومدم و عوضش نکردم اومدم

دیدم بلاگفای عزیز زحمتش رو کشیده !

و من نمیتونم خرسیا رو دوباره داشته باشم ! گویا قالبم تبلیغی تشریف داشتن ! این همه وبلاگ

اینجا هم باید قرعه ی فال به نام من دیوانه میفتاد ؟

به قول دوستان این نیز بگذرد !

این قالبم همینجوری گذاشتم تا بعد یه فکری واسش کنم !

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت 23:11 توسط مهشید تبدار| |
                    

                     

                          

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/03ساعت 14:10 توسط مهشید تبدار|
دوستان عزیز ،من طبق معمول در حال سو استفاده از  wireless هستم ایندفه از فرودگاه !

ما به بلاد کفر میرویم !

واستون سال گاوی خوبی آرزومندم و امیدوارم چهارشنبه سوری بی خطری داشته باشید!

از اونجا سعی میکنم باپم .

نرم بیام فراموشم کرده باشیدا!

این پست  رو گذاشتم فکر نکنید به یادتون نیستم که بهتون سر نمیزنم . در دسترس نیستم

اوه اوه باید برم بارهامو تحویل بدم !

دوستون دارم واستون آرزوی بهترین هارو دارم !

فعلا

راستی میلاد پیامبرمون هم بر همتون مبارک

 


پی نوشت: اووووووووه چه همه کنجکاو شدن که  من کجا رفتم  یا در واقع کجا اومدم . نخیر مث اینکه

نمیشه هیچیو  ازتون پنهان کرد .

همه با هم حس کنجکاوی که چه عرض کنم حس  ... گل کرده که من کجام ؟ همه  جور حدسی هم زدن

حتی بعضیا گفتن رفتی زندان  یا افغانستان یا ...

تا جرایمم زیادتر نشده خودم اعتراف کنم .

من جای خاصی نیستم فقط سال گاوی رو گفتم تو یه کشور گاوی شروع کنم . همین!

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/25ساعت 16:13 توسط مهشید تبدار| |
اون گوشه موشه ها ، سر کلاس بهداشت و تنظیم خانواده نشستم و دارم ازwireless  دانشگاه

سو استفاده میکنم . استادمونم یه خانوم دکتر خیلی خوشگله ( چشاتو درویش کن شوهر داره )

خانوم دکتر خیلی نازو خوشتیپه یه مانتوی نخی خوشمزه هم پوشیده و خوشگل و آرایشکرده نشسته

و داره درس میده ، تو بین استادای این چند سالم واقعا تکه .تنها استاد خانومیه که به خودش میرسه

و مرتب و تر تمیز میاد دانشگاه ؛ موقع درس دادن هم همش خودشو لوس میکنه ( خوبه من پسر

نشدم  ) درسش هم راجع به قرص های ضد بارداریه که خیلی هم مسخره است.

یه دختر لاغر مردنی هم با صندلیش نشونده پشت در که یعنی مثلا دیگه کسی نیاد تو ؛ اون بیچاره

هم هر چند دقیقه یک بار با باز شدن در نیم متر به جلو پرت میشه و هی سعی میکنه خودشو

نیگه داره که نیفته و یه نگاه مستاصلی هم به بقیه میندازه و زورکی لبخند میزنه .  بیچاره اگه چاره

داشت صندلیو کلاس و ول میکردو فرار... حالا این فشارها به کنار هر چند دقیقه هم یکی یادش میاد

بره بیرون و این بنده ی خدا رو جابه جا میکنه !

از خانوم دکتر و اون  دختر بدبخت فلک زده که بگذریم هر کسی تو حال خودشه  آخه اغلب کلاس دخترن

و هنوز نامزد هم نکردن کو تا ازدواج و بارداری و قرص های ضدبارداری و شیر دهی ( البته آرزو بر

جوانان عیب نیست  )  چند نفری هم که گوش میدن چنتا خانوم هپلیه گنده و سن بالا هستن

که به حال اونا هم توفیر چندانی نداره اگه میخواستن تا حالا حامله بشن یا نه یه فکری کرده بودن.

کلاسم شلو و و وغ غ غ غ غmade by Laie

تلاش های خانوم دکتر هم برای جلب توجه و ساکت کردن این خیل عظیم که بوی عید و خرید به

مشامشون میرسه بی نتیجه است( البته ازون آخر آخرای کلاس بوی خوردنی هم به مشام میرسه)

بیچاره هرچی کوبید روی تریبون ( جا استادی معروف ) کسی گوش نکرد آخرش ناچار شد خودش

بشینه روی تریبون اما بازم بی فایده است.

خب من برم تا تو این شلوغیه حموم زنونه ای یکی خِر ِ ما رو نچسبیده که تو این وسط چیکاره ای؟

که نشستی زنای مردم ( زنای آینده ی مردم "الهی آمین" ) رو دید میزنی و گزارش میدی ؟

 ...

هه هه هه دوباره یکی اومد بره بیرون اینقدر خندیدم که این دختر بیچاره ی پشت در نشین تا یکی

میاد یا میره زل میزنه تو صورت من Begging


پی نوشت : میدونم آپ بیمزه ای بود اما میخواستم بدونم آپ کردن سر کلاس درس چه مزه ای داره؟

خوشمزه بود !

می تونین امتحان کنید اما لطفا در انتخاب استاد مورد نظر خیلی دقت کنید  بعد نگین نگفتی!

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت 1:38 توسط مهشید تبدار| |
بارون میاد از همون بارون های دونفره! منم سنت شکنی میکنم و یه نفره میام زیرش !

مست مستم دوست دارم کل مسیر رو لی لی کنان بدوم و شعر باز باران با ترانه رو بخونم . دوست دارم

به هر کی میرسم یه آدامس اُربیت تعارف کنم . دلم هوس آب نبات چوبی کرده از آخرین باری که آب نبات

چوبی خوردم سال ها گذشته !

یه شیطنت عجیبی زیر پوستمو قلقلک می ده !

دوست دارم  پشت سر هر کی که تو افکار خودش غوطه وره برم و یه دفعه بگم : پخ!

هرکیم بهم گفت دیوونه بزنم زیر آواز : دیوونه دیوونه ! دیوونه شو دیوونه!

دوست دارم برم سراغ یکی ازون تاکسی بارها  که گاو صندوق میفروشن و با جدیت بپرسم : آقا ببخشید

این گاو صندوقاتون کیلویی چند؟

دوست دارم کارگر ساختمون بغلیو بذارم تو فرغونش و کل محله رو بگردونمش و بلند بلند بخونم :

خوش به حال دیوونه    که تریلی میرونه!

دوست دارم چرخ و فلکیه  محل رو سوار چرخ و فلکش کنم و هی دورش بدم ، هی دورش بدم!

دوست دارم دست فروش دوره گردو به بستنی های خودش مهمونش کنم !

دوست دارم رو ی چمنای خیس وسط بلوار راه برمو بخونم : بارون بارونه    زمینا تر میشه!

آدمارو هم که نیگاه میکنم میبینم هر کی تو یه فکریه . یکی به یاد خاطرات بارونیه اون یکی به امید

خاطره های خوب بارونیه!

اوه این دختره رو جوری لباشو ورچیده و اخماشو در هم کرده  و با ناراحتی به بارون نیگاه میکنه که انگار

چی شده . مدام هم نیگاش به کفش هاشه که نوکشون یه کم گِلی شده . با بدجنسی تو دلم آرزو

میکنم که یه ماشین رد شه و سر تا پاشو گِلی کنه اونوقت آی میخندم ، آی میخندم!

به لطف بارون خانومای محترم با اینکه لوازم آرایششون واترپروفه اما بازم زیاد ریسک نکردن و کمتر

خودشونو رنگ و روغنی کردن!

آی آقایون نیشتونو ببندین شما ازونا بدترین!

ـ آبجی ، آبجی آخر خط نمی خوای پیاده شی؟

اوه ، مث اینکه رسیدم آقایون ، خانوما ادامه ی بحثمون باشه واسه یه روز بارونیه دیگه ، الان باید

برم سر کلاس تا اونروز بیشتر فکر میکنم ببینم دیگه دلم چیا میخواد .

فعلا!


 پی نوشت : مشروب نیست دلستره !

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 6:4 توسط مهشید تبدار| |
خدا اون روز رو نیاره که این آدمیزاد دوپا به اندازه ی سر سوزن دانش چیزی رو داشته باشه اونوقت دیگه

واویلاست یه شیپور میگیره دستشو دو ..دورو..دو..دو ..  من فلان و من بهمان بر طبق نظریه

فیثاخروس ...

خدارو شکر همیشه هم یه مشت آدم ببو گلابی پیدا میشه که هیچی نمیفهمن و فقط تا یه صدایی

میاد بدو بدو جمع میشن  دورش ببینن چه خبره .

وااای وااییییییی وقتی هم که طرف میبینه دورش شلوغ شده هی پیاز داغشو زیاد میکنه و هر چی تعداد

آدمای دور و برش زیادتر میشن ماشالا انگار فک طرفو روغن کاری میکنن روونتر میشه واسه ور اضافی

زدن و وقتی هم رفت رو دُُورو به قولی جوگیر شد دیگه یکی نیس بیارتش  پایین ،هی باد میکنه و بالاتر

میره این وسط   کی و کِِی پیدا میشه که یه سوزن به این بابا بزنه و بادشو خالی کنه خدا میدونه

که هرچه دیرتر بدتر!

عادتمونه عادت هممون ؛ نگو نه که دروغ میگی!

اما حالا اونی که تو این راه اومده و ریشی سفید کرده هیچی نمیگه ، ساکته، میذاره هرچقدر دلت 

میخواد جولون بدی ؛ هر چرندی هم که بگی بازم سکوت ،سکوت ، سکوت! اصلا و ابدا هم به روی

خودش نمیاره که چیزی میدونه معمولا کسی هم دورو برش نیست.

اون موقع ها وقتی این صحنه رو میدیدم آی حرص میخودم ، تو دلم به اون استاد میگفتم : دِِ یالا مرد

یه تکونی بخور .. کلشو بچسبون به سقف .. حالیش کن که هیچی نیست .. یالا سوزنتو درآر ..

زود باش .. چرا هیچی نمیگی آخه ؟

اما حالا ...

فقط این مقدمه از گلستان تو ذهنم تداعی میشه ( فکر نکنی که در حد و اندازه ی این حرفام ، نه بابا

چون تو کتاب ادبیات سوم دبیرستانمون بود و معلم گرام ما را تشویق که چه عرض کنم مجبور فرمودند

 حفظش کنیم یادم مونده )

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز       کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بیخبرانند           کان را که خبر شد خبری باز نیامد

                            

                             کان را که خبر شد خبری باز نیامد!!!!!


پی نوشت: شیپور کدوم یکی بود؟

پی نوشت ِ پی نوشت : شیپور دیگه از مد افتاده کلاس نداره ! ترومپت بهتره نه؟


پا نوشت : آقا لطفا اینقدر به قالب های من گیر ندین . من همینم هر چیزی باید واسم تنوع داشته باشه

خوبه منم راه به راه بیام به قیافتون گیر بدم ؟ نکن اینکارو خوب نیست ، بده ، جیزه دیگه چی بگم

   بیخیال شی؟ 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 23:27 توسط مهشید تبدار| |
وای سرم درد گرفت! آخه نمیدونی از صبح تا حالا یکی داره تو وجودم آواز میخونه پشت سر هم

جدید، قدیم، رپ، و.... همه مدل همه رقم . از هر آهنگیم یه خورده بیشتر که یادش نمیاد ؛  ماشالا

به این حافظه . اما هر آهنگیو  با صدای خواننده اش میخونه ؛ ماشالا به این استعداد

اون: وای وای وای پارمیدای من کو؟           من: ساکت!

اون: انگار تو آفتابی ترین شهر خدا خورشید نمی تابه             من: مگه با تو نیستم میگم ساکت!

اون : گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهههههههههههههههم         من: مرض!

اون: your my angel !                              من: خفه!

اون : من کویرم ای خدا با حسرت یه قطره آب (البته باصدای گوگوش نه ابی )   من: بسه!

اون: !staaaaay with meeeeee         من:درد بگیری ساکت شو دیگه!

اون : یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت !          من: وایییییییی خستم کردی!

اون: تُُرشیدی!  عشقم  ندیدی!                                    من: اِه اِه ! بی تربیت!

اون : ای دلبرا ای دلبر!                   من: واییییییییییییی  بسسسسسسسسسهههه!

وهمینجور میخونه و  میخونه ول کن هم نیست یاد فیلم روح( the ghost ) افتادم که روحه هر وقت

از زن سیاهه یه چیزی میخواست میومد شروع میکرد زیر گوشش آواز خوندن.

حداقل اون زنه میفهمید که روحه چی می خواست ولی این روح ما مث خودم سرتق و یه دنده ست

حرف تو گوشش نمیره . میگه دلم میخواد بزنم زیر آواز ، چار دیواری اختیاری . اصلا به تو چه ؟ کاری

نکن پاشم بشکن بزنم برقصما که اونوقت بد می بینی!

من : واییی نه، باشه باشه راحت باش!

سعی میکنم کمی صبور باشم و دندون رو جیگر بذارم تا خودش خستش شه ، آروم نگاهش میکنم

گه گاهی هم لبخند میزنم که یعنی من راحتم اما تو دلم بهش فحش میدم نکبت عوضی خفه شو

  دیگه اَه سرم رفت .

یهو میگه: های های فحش نده چشای گرد شده ی منوکه میبینه قاه قاه میخنده و میگه: دیوونه من

جزیی از خودتم میخوای نفهمم؟

یه چند دقیقه ای زل میزنه تو چشامو آهی میکشه و ساکت میشه ، منتظرم حرفی بزنه اما سرش پایینه

و سکوتش کش دار میشه . صداش میکنم  چی شد ساکت شدی؟  یهو یه قطره اشک از چشماش

سر آزیر میشه. بسم ا.. این دیگه چشه تا همین چند دقیقه پبش سر منو خورده بودا اما حالا...

سرشو بالا آوردو نیگام کردو گفت : آوازها و حرف گوش ندادن هام  دقیقا همون وقتاییه که تو فقط

حرف خودت رو میزنی ، کار خودت رو میکنی ، صبر نمیکنی، تحمل نداری وقتی هم که بهت میگن

لج میکنی بدتر میشی .

من آیینه ی تو ام دختر ! من خودتم !

اوه ه ه ه ه ه ه ! چه افتضایی!!!!

تصمیم میگیرم آدم باشم ؛ سر به راهو خوب اما نمیشه که تا حالا صد بار ازین تصمیم ها گرفتم

اونم از نوع کبرایش!   دوباره بعد از چند روز بر میگردم سر خونه اول !!!

پس فقط یه نتیجه ی اخلاقی میگیرم که دیگه هر چی آهنگ مزخرف دستم اومد نگوشم !

حداقل دفه ی دیگه که میزنه زیر آواز آهنگ هاش قابل تحمل تر باشن !


 پی نوشت: از اونجایی که منو جناب حافظ ارادت خاصی  نسبت به همدیگه داریم  و خاطرات مشترک

هم با هم زیاد داریم یه بخش فال هم به وبم اضافه کردم که مرتب از محضرشون فیض ببریم

پی نوشتِ پی نوشت : دنیا رو چه دیدید شاید یه بخش دیگه هم اضافه کردم با عنوان خاطرات من و

جناب حافظ

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/01ساعت 16:50 توسط مهشید تبدار| |
ببخشید من یه سوال فنی جدی دارم . خیلی جدی لطفا اگه شما میدونید به من جواب بدید چون خیلی

فکر منو به خودش مشغول کرده .

" چرا من هر پستی که میذارم تعداد نظرات خصوصیش خیلی بیشتره ؟ "در صورتی که خیلی

 هاشون  نظر خصوصیم نیستن ؟ همه ی وبلاگ ها اینجورین یا این معضلو فقط من دارم

آخه بعضی نظرها، خیلی جالبن و من به حکم احترام نویسنده که خواستن نظرشون خصوصی باشه

همون طور خصوصی نیگهشون می دارم .

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت 2:8 توسط مهشید تبدار| |
نمیدونم چی شد که یه دفه الان یاد موقعی افتادم که میخواستم این وبلاگ رو بسازم

راستش یه چن وقتی همین طور ذهنم درگیر بود که اگه این کارو بکنم بازم سرگرمی 

دو روزمه یا نه خوشم میاد و ادامش میدم . یادمه شبی که تصمیمش رو گرفتم که از فرداش اینکارو بکنم

همینطور توی رختخوابم دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم که ایتکارو بکنم یا نه ؟

یه دفه به خودم گفتم پاشم یه فالی بگیرم ببینم چی میشه؟ خلاصه حافظ رو نصفه شبی زابراه کردم و

تند تند یه فاتحه نصفه نیمه هم واسش فرستادم که بیا بگو وبلاگ بسازم یا نه؟ حافظ هم گفت(البته

تو دلش ) : منو الکی زابراه میکنی؟ حالا ببین چی کارت میکنم!

منم ژستی گرفتمو دیوان حافظ رو باز کردمو فالم رو خوندم.

-ای صاحب فال از گرفتاری مالی رنج میبرید که به زودی حل خواهد شد خدا را فراموش نکنید.

 - من: گرفتاری مالی کجا بود من میخوام وبلاگ بسازم حتما اشتباه شده بذار یه بار دیگه  بگیرم

ـ ای صاحب فال با کسانی رفت و آمد میکنید که به صلاح شما نیست.

ـ من : آخه نصف شبی رفت و آمدم کجا بود جواب منو بده میخوام برم بخوابم.

و یه بار دیگه دیوان رو باز کردم

ـ ای صاحب فال شخصی را دوست دارید و. . ..

من : حالا اونو ولش کن بعدا راجع بهش صحبت میکنیم الان بگو وبلاگو  چیکارش کنم؟

و دوباره و دوباره و دوباره فال گرفتم.

اما نه!

نه اون کوتاه میومد و نه من  ولکن قضیه بودم  خلاصش کنم حسابی زدیم به تیپ و تاپ هم منم لج

کردم و گفتم وبلاگ میسازم ببینم کی میتونه جلوی منو بگیره ؟

این شد که من این وبلاگو ساختم . گفتم شاید واسه شما هم جالب باشه که هدف اصلی من از

ساختن این وبلاگ چی بوده؟ (لج بازی )

نتیجه ی اخلاقی: اگه صبح زود پاشی شبم زود خوابت میبره و مزاحم هیچ بنی بشری

نمیشی حتی حافظ !

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 1:54 توسط مهشید تبدار| |
امروز عصر رفته بودم پاساژ ، اوه ه ه ه شلوغی بود که بیا و ببین اولش نفهمیدم جریان از چه قراره اما همین

که چشمم به قلب های قرمز پشت ویترین مغازه ها افتاد گفتم : وایییییییی ولنتاین!

غوغای عجیبی بود آدم یاد شب عید می افتاد، شور و ولوله ی قشنگی بود و جالب اینکه با یه نظر میشد فهمید که

آدم هایی که اونجا هستن واسه خرید کردن اومدن یا مث من از سر کنجکاوی دارن سرک می کشن.

همون موقع یاد حرف یکی از استادام افتادم که می گفت : من اساسا این قضیه رو قبول ندارم ، این یک فرهنگ

غربیست.

و همین طور به یاد یکی از دوستام که مالزی درس خونده ، اون میگفت : موقع ولنتاین سرتا سر دانشگاه خیلی

زیبا با قلب های قرمز تزیین میشه

راستش من به درست و غلط این رسم و رسومی که این چند ساله تو ایران جا افتاده کاری ندارم . من فقط میگم

وقتی فرصتی پیدا میشه که بتونیم به هم عشق بورزیم و همد یگرو  خوشحال کنیم بهتره ازش استفاده کنیم و این

همه هم با بهانه های جور واجور خرابش نکنیم.

 نظر شما چیه؟

 خب از طرف من پیشا پیش

          ولنتاین مبارک!

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/23ساعت 23:32 توسط مهشید تبدار| |